واژه جو

مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | رباعیات | شماره ۳۵۳

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

آمد بر من به چشمکان خواب زده سر تا به قدم به عنبر ناب زده همچون دل من دو زلف را تاب زده رخ چون گل نو شکفته بر آب زده

معنی مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | رباعیات | شماره ۳۵۳ | واژه جو