مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای ترک لاله رخ بده آن لاله گون شراب تابان ز جام چون رخ لعل از قصب نقاب من گویمی گلابست آن میکه میدهی گر هیچ گونه گونه گل داردی گلاب جز دوستی ناب نیابی ز من همی واجب بود که از تو بیابم نبید ناب تیره نکردش آتش آنگه که آب بود اکنون که آتش است ضعیفش مکن به آب آبست و آتش است و زو شد خراب غم نشگفت ار آب و آتش جایی کند خراب آسایش است و خرمی از آب دیده را اینست و زان بلی که کند دیده را به خواب از لطف بر دوید به سر وین شگفت نیست روح است و روح را سوی بالا بود شتاب در مغز و طبعم افتاد آتش ز بهر آنک دست تو بر نبید و بلور است و آفتاب تا ندهیم نبیدی چون دیده خروس باشد به رنگ روزم چون سینه غراب