مشاطه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشاطه . [ م َش ْ شا طَ ] (ع ص ) بزک کننده و آرایش کننده ٔ عروس . (ناظم الاطباء). زن شانه کش .و در عرف زنی که عروس را بیاراید و در هندوستان دلاله ٔ نکاح را گویند و فارسیان به تخفیف نیز استعمال کنند. (از غیاث ) (آنندراج ). ماشطه . عروس آرای . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). عروس آرای . (دهار) : ملک سلطان را به عدل و داد خویش آراسته ست چون مشاطه نوعروسان را به گوناگون گهر. فرخی . گویی که مشاطه ز بر فرق عروسان ماورد همی ریزد باریک به مقدار. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٣٦). تا گل در کله چون عروس نهان شد ابرمشاطه شده ست و باد دلاله . ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ٣٨٨). مگر مشاطه ٔ بستان شدند باد و سحاب که این ببستش پیرایه و آن گشاد نقاب . مسعودسعد (دیوان چ رشیدیاسمی ص ٣٩). هیچ مشاطه جمال عفو... مهتران را چون زشتی حرم ... کهتران نیست . (کلیله و دمنه ). در زلف تو ز آبنوس روز و شب از دست مشاطه شانه بایستی . خاقانی . بنده با افکندگی مشاطه جاه شه است سیر با آن گندگی هم ناقد مشک ختاست . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٨٧). شاهنشهی که بهر عروس جلال اوست هفت آسمان مشاطه و هفت اختر آینه . خاقانی . گویی ز بنفشه ٔ گلستانش مشاطه حسن می بیاراید. عطار. ذکر تو را گر کنند ور نکند اهل فضل حاجت مشاطه نیست روی دلاَّرام را. سعدی . وگرنه منقبت آفتاب معلوم است چه حاجت است به مشاطه روی زیبا را. سعدی . هیچ پیرایه زیادت نکند حسن ترا هیچ مشاطه نیاراید از این خوبترت . سعدی . - مشاطه ٔ بکر سخن ؛ آرایش دهنده ٔ سخن تازه و بکر. - ◄ در بیت زیر کنایه از شاعری که مضامین نو و تازه آورد : ای افضل ار مشاطه ٔ بکر سخن تویی این شعر در محافل احرار کن ادا. خاقانی (دیوان ص ٦). - مشاطه ٔ رونده ؛ آرایشگر گذرا. - ◄ در بیت زیر کنایه از باد است : باد ار نه مهندسی نماید زو شکل قلیدس ارچه آید... از دست مشاطه ٔ رونده برچهره نگارها فکنده . خاقانی (تحفةالعراقین ). و رجوع به مدخل بعد شود. - مشاطه زدن ؛ آراستن : مشاطه زد به گره زار طره ات ناخن عجب که عقده ٔ دل وا شود به آسانی . ملاطغرا (از آنندراج ). ◄ (اصطلاح کیمیا) در اصطلاح کیمیاگران، نوشادر. نامی است که کیمیاگران به نشادر دهند. و نامهای دیگر آن عقاب . نسر. نوشادر و ملح بوتیه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).