مشتاق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشتاق . [ م ُ ] (اِخ ) ملا حسین . از ولایت شیراز است و هم در آنجا به قصه خوانی میگذرانید. این رباعی از او به نظر رسیده : هر لحظه ز من روایتی می شنوی وز قصه ٔ من شکایتی می شنوی سوز دل من فسانه می پنداری من مردم و تو حکایتی می شنوی . (از آتشکده ٔ آذر چ شهیدی ص ٣٠١).
مشتاق . [ م ُ ] (ع ص ) (از «ش و ق ») آزمند چیزی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). آرزومند. (مهذب الاسماء). آزمند به چیزی . آرزومند. و بسیار مایل و راغب و طالب و دارای شوق . (ناظم الاطباء). خواهان : سمن بوی آن سر زلفش که مشکین کرد آفاقش عجب نی ار تبت گردد ز روی شوق مشتاقش . منوچهری . شتاب کن در ارسال جواب این نبشته بسوی امیرالمؤمنین، چرا که مشتاق است و خواهان . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٤). صدر وزارت مشتاق است تا آن کس که سزاوار او گشته است ... بزودی اینجا رسد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٥). نه نه مشتاقان از صبح و ز شام آزادند که دل از هرچه دو رنگ است شکیبا بینند. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٩٦) از شراره ٔ آه مشتاقان دل آتش عنبرفشان برکرد صبح . خاقانی . ز بی نوایی مشتاق آتش مرگم چو آن کسی که به آب حیات شد مشتاق . خاقانی . در این دریا یکی درّ است و من مشتاق آن درّم ولی کس کو که در جوید که فرمانش نمی بینم . عطار. یکی دوستی را زمانها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق بوده ام . (گلستان ). پس بوسیله ٔ این فضیلت دل مشتاقان صید کند. (گلستان ). خون دل عاشقان مشتاق در گردن دیده ٔ بلاجوست . سعدی . ترا آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی که شادی جهانگیری غم لشکر نمی ارزد. حافظ. نصرت خواجه منتظر و مشتاق خدمت شمایند. (انیس الطالبین ص ٢١٠). - مشتاق شدن ؛ آرزومند شدن . بسیار مایل شدن : عاشقان کل نه این عشاق جزو ماند از کل هرکه شد مشتاق جزو. مولوی (مثنوی چ خاور ص ٥٦). چون رسول روم این الفاظ تر در سماع آورد شد مشتاق تر. مولوی . گفتم ببینمش، مگرم درد اشتیاق ساکن شود، بدیدم و مشتاق تر شدم . سعدی . مشتاق شد بدانکه به صورت نوعی باقی بود... (مصنفات باباافضل ص ٤٠٩). - ◄ عاشق شدن . (فرهنگ فارسی معین ).