مشتری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشتری . [ م ُت َ ] (ع ص ) خرنده . (منتهی الارب ). خریدار. (از محیط المحیط). خریدار گاهی به معنی فروشنده . (غیاث ) (آنندراج ). خرنده و آن که چیزی میخرد. خریدار : نگین بدخشی بر انگشتری ز کمتر، به کمتر خرد مشتری . ابوشکور. راست چو کشته شوند و زار و فکنده آیدشان مشتری و آید دلال . منوچهری . ای عجبی تا بوند ایشان زنده نایدشان مشتری تمام و بسنده . منوچهری . به مشتریت گمانی برم به همت و طبع که همچو حورلطیفی و همچو نور قوی . منوچهری . صدرزمه ٔ فضل بازبسته یک مشتریم نه پیش دکان . خاقانی . اول از خود بری توانم شد پس تو را مشتری توانم شد. خاقانی . از تو به جان و دلی مشتریم وصل را راضیم ار زین قدر بیع به سر میبرد. خاقانی . او جوهر است گو صدفش در جهان مباش درّ یتیم را همه کس مشتری بود. سعدی . بدرکرد ناگه یکی مشتری به خرمائی از دستم انگشتری . سعدی . که بودش نگینی در انگشتری فرومانده در قیمتش مشتری . سعدی . ◄ (اِ) نام مرغی است . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء)(از اقرب الموارد). ◄ (اصطلاح کیمیا) به اصطلاح کیمیاگران و مهوسان مشتری به معنی ارزیز است که به هندی رانگ گویند. (غیاث ) (آنندراج ). در اصطلاح کیمیاگران، کنایه از رصاص قلعی است . (مفاتیح ). به لغت اکسیریان، قلعی است . (فهرست مخزن الادویه ). به اصطلاح اهل کیمیا، ارزیز. (ناظم الاطباء).
مشتری . [ م ُ ت َ ] (اِخ ) ستاره ای که سعد اکبر است . (منتهی الارب ). ستاره ای از سیارات فلک ششم که آن رابه فارسی برجیس نامند. (از اقرب الموارد). نام ستاره ای که بر فلک ششم است . اهل تنجیم آن را سعد اکبر دانند و آن را قاضی فلک نیز گویند، به فارسی برجیس و به هندی برهسپت و خانه ٔ اوقوس و حوت و شرف او در سرطان . (از غیاث ) (از آنندراج ). خانه ٔ او حوت و قوس است و بیت الشرف او در سرطان است . (مفاتیح ). سیاره ٔ میان زحل و مریخ . خطیب فلک . قاضی فلک . هرمزد. اورمزد. زاوش . برجیس . هرمز. احور. قاضی چرخ . خانه و بیت او در برج قوس و حوت است . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نام ستاره ٔ برجیس که آن را ستاره ٔ برووخسپی و زاوش و زواش و زوش و فروزد و مژد و آورسر و هورمز و هورمزد و سعد اکبر و قاضی فلک نیزگویند. (ناظم الاطباء). بزرگترین ستاره ٔ منظومه ٔ شمسی و قطر آن ١٤٢٠٠٠ کیلومتر است و دوازده قمر دارد. مدار این سیاره مابین مریخ و زحل است . (از لاروس ). یکی از بزرگترین سیارات منظومه ٔ شمسی که بعد از زهره به چشم ما درخشان ترین ستارگان است . و از زمین ١٢٩٥ مرتبه بزرگتر و فاصله اش تا خورشید ٧٧٨ میلیون کیلومتر است . و در هر ٩ ساعت و ٥٥ دقیقه یک بار دور خود می گردد (حرکت وضعی ) و هر ١١ سال و ٣١٥ روز یک بار دور خورشید می گردد (حرکت انتقالی ). این سیاره دوازده قمر دارد که چند تای آنها بوسیله ٔ گالیله و ماریوس در سال ١٦١٠ م . کشف گردید و آخرین آنها که کوچکترین قمر این سیاره است در سال ١٩٥١ م . کشف شده است : فروزنده چون مشتری بر سپهر همه جای شادی و آرام و مهر. فردوسی . چو قیدافه را دید بر تخت گفت که با رای تو مشتری باد جفت . فردوسی . بیامد شهنشاه ازینسان به دشت همی تاجش از مشتری برگذشت . فردوسی . از روی چرخ چنبری رخشان سهیل و مشتری چون بر پرند ششتری پاشیده دینار و درم . لامعی . وز مشتری و قمر بیارایی مر قبه ٔ زین و اوستامش را. ناصرخسرو. چو در تاریک چه یوسف منوّر مشتری در شب در او زهره بمانده زرد وحیران چون زلیخایی . ناصرخسرو. اگر عقل در صدر خواهی نشسته نشانده در انگشتری مشتری را. ناصرخسرو. با نکوخواه تو باشد مشتری را صلح و مهر با بداندیش تو کیوان را خلاف و کین بود بهره ٔ آن آفرین باشد ز سعد مشتری قسم این از نحس کیوان فریه و نفرین بود. امیرمعزی . سدس طبع و صفای رای تو نیست مشتری را به گنبد سادس . سوزنی . بر قدحهای آسمان زنار مشتری طیلسان دراندازد. خاقانی . خورشیددلی و مشتری زهد احمدسیری و حیدراحسان . خاقانی . مشتری هر سال زی برجی رود ما را چو ماه هر مهی رفتن به جوزا برنتابد بیش از این . خاقانی . مشتری فر وعطاردفطنت است تحفه هاش از مدحت آرایی فرست . خاقانی . عطارد تلمیذ افادت او بود و مشتری سعادت او. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). چون مشتری از افق برآمد با او ز در دگر درآمد. نظامی . مشتری سحرسخن خوانَمَش زهره ٔ هاروت شکن دانَمَش . نظامی . سعادت برگشاد اقبال را دست قران مشتری در زهره پیوست . نظامی . گرم به گوشه ٔ چشمی شکسته وار ببینی فلک شوم به بزرگی و مشتری به سعادت . سعدی . - مشتری اثر ؛ آن که دارای خاصیت مشتری باشد از نیکبختی و مقام قضاوت : خورشید مشتری اثر تیرمنطقی جوزای دولت افسر اقبال منطقی . مختاری (دیوان چ همایی ص ٥١٤). - مشتری بخت ؛ نیک بخت : چو آگه شد که شاه مشتری بخت رسانید از زمین بر آسمان تخت . نظامی . - مشتری پیکر ؛ که پیکری چون مشتری، به سعد بودن و عظمت و جلال داشته باشد : به یاد شه آن مشتری پیکران چو زهره کشیدند رطل گران . نظامی . شها شهریارا جهان داورا فلک پایگه مشتری پیکرا. نظامی . - مشتری چهر ؛ نیک طالع. مبارک روی . که چهره اش مبارک و سعد باشد.که نیکبختی از رخسارش نمایان باشد : بهرام نژاد مشتری چهر درّ صدف ملک منوچهر. نظامی . و رجوع به مشتری رخسار شود. - مشتری خصال ؛ آن که خصالش چون مشتری بود. نیک خصال . که خصالش چون مشتری سعد باشد : آن مشتری خصال گر از ما حکایتی پرسد جواب ده که بجانند مشتری . سعدی . - مشتری رای ؛ که رای مشتری، قاضی فلک را دارد. که رائی استوار دارد: مشتری رای عطاردضمیر.(حبیب السیر چ طهران جزو چهارم از ج ٣ ص ٣٢٢). - مشتری رخسار ؛ مشتری چهر : مشتری رویی و هر دل مشتری روی ترا مشتری رخسارگان را کم نباید مشتری . لامعی . و رجوع به مشتری چهر شود. - مشتری روی ؛ مشتری چهر. مشتری رخسار. و رجوع به ترکیب قبل شود. - مشتری سعادت ؛ سخت نیکبخت . که چون مشتری سعد اکبر باشد : وزیر هفتم که زحل همت و مشتری سعادت بود چون این خبر بشنید کس به سیاف فرستاد. (سندبادنامه ص ٢٥٦). - مشتری صفوت ؛ در بیت زیر ظاهراً به معنی مشتری برگزیده و آنچه که لایق و مورد خواهانی مشتری باشد آمده است : حوت و سرطان است جای مشتری و آن بر که هست مشتری صفوت که در وی حوت و سرطان دیده اند. خاقانی . - مشتری ضمیر ؛ که باطنش چون مشتری، قاضی فلک است . که رائی استوار دارد : آفتاب رحمت، قمرسریر، کیوان منزلت، مشتری ضمیر. (حبیب السیرچ طهران جزو اول ج ٣ ص ١). - مشتری طلعت ؛ مشتری چهر. مشتری رخسار : ماه جبهتی، مشتری طلعتی، صخره گذاری، صحرانوردی . (سندبادنامه ص ٢٥١). و رجوع به مشتری چهر ومشتری رخسار شود. - مشتری عارض ؛ مشتری چهر : او سمن سینه و نوشین لب و شیرین سخن است مشتری عارض و خورشیدرخ و زهره لقاست . فرخی . و رجوع به مشتری چهر شود. - مشتری عذار ؛ که عذار و چهره اش چون مشتری مبارک و درخشان و دل انگیز باشد: مشتری عذاری، زهره دیداری، که آتش عشق او آب حیات جانها بود. (سندبادنامه ص ٢٥٩). از این جعدمویی، سمن بویی، ماه رویی، مشتری عذاری . (سندبادنامه ص ٢٣٥). - مشتری نظر ؛ چون مشتری باریک بین و نیکودیدار : زآن که ملک بوالمظفر آدم ثانی است قدرت او شیث مشتری نظر آورد. خاقانی . - مشتری نهاد ؛ که بنیاد و سرشتش چون مشتری بر نیکی و نیکبختی نهاده شده باشد : امشب بر من زمانه شاد آورده ست جوزافش و مشتری نهاد آورده ست . مجیر بیلقانی . - مشتری وار ؛ مانند مشتری، همچون مشتری : مشتری وار به جوزای دو رویم به وبال چه کنم چون سوی سرطان شدنم نگذارند. خاقانی . مشتری وار بر سپهر بلند گور کیوان کند به سم ّ سمند. نظامی . - مشتری همم ؛ که همتش چون مشتری بزرگ و درخشان و تابان باشد : من آینه ضمیرم و تو مشتری همم از تو جمال همت و از چاکر آینه . خاقانی .
مشتری . [ م ُ ت َ ] (اِخ ) در اساطیر لاتین پدر و پیشوای خدایان آن دوران و همانند زئوس (زاوش ) در اساطیر یونان است . او پدر خود زحل را برانداخت و بر تیتان ها غالب شد و دریارا به نپتون و دوزخ را به پلوتون داد و زمین را برای خود نگه داشت . او خدای آسمان و روشنایی و زمان ورعد و برق بود. باروی روم که به وی اختصاص یافته مقر حکومتش بود. او از مدایح و توصیف های مذهبی برخوردار گشت . (از لاروس ). خدای اعظم بت پرستان یونانی است اوپسر کیوان و در جزیره ٔ کریت تولد یافت و خرافات بت پرستان صفاتی را که مرکب از جمیع افعال شنیع و کریه وحیوانی بوده و در تصور بنی نوع بشر ممکن الوجود بود بدو نسبت می دادند. (از قاموس کتاب مقدس ) : به آئین یکی شهر شامس به نام یکی شهریار اندر او شادکام فلقراط نام از در مهتری هم از تخم آقوس بن مشتری . عنصری .