مشموم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشموم . [ م َ ] (ع ص، اِ) مشک . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ آنچه با بویی ادراک شود. (از اقرب الموارد). هر چیز بوئیده شده . (ناظم الاطباء) : بوئیدنی و آب روان دارد و میوه باشد و مشمومها. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٤٣). واز فواکه و مشموم و حلاوتها تمتع یافتن . (گلستان ). هزار صحبت شیرین و میوه ٔ مشموم چنان مفید نباشد که بوی صحبت یار. سعدی . به روی او نماند هیچ منظور به بوی او نماند هیچ مشموم . سعدی . و رجوع به ماده ٔ بعد شود.