مشن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشن . [م َ ] (ع مص ) تازیانه زدن، یا نوعی از تازیانه زدن . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ خراشیدن . (منتهی الارب ). خراشیدن روی . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ آرمیدن با کنیزک . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). نکاح کردن با زن . (از ذیل اقرب الموارد). ◄ دست بر چیزی درشت مالیدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). مالیدن دست بر چیزی درشت . (ناظم الاطباء). ◄ شمشیر زدن بطوری که پوست رباید. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). به شمشیر زدن فلان را بطوریکه پوست برآید. (ناظم الاطباء). ◄ دادن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ مشن ما فی الضرع ؛ دوشیدن آنچه در پستان بود. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ امتشن منه ما مشن لک ؛ به صیغه ٔامر، یعنی بگیر از او هرچه بیابی . (ناظم الاطباء).
مشن . [ م ِ ش َ ] (اِخ ) پیر. منجم فرانسوی (١٧٤٤-١٨٠٤م .). او در سالهای ١٧٩٢ تا ١٧٩٨ م . با «دلامبر» قوس نیمروزی دونکرک به بارسلون را برای معین کردن مقادیر متریک که مجلس فرانسه درسال ١٧٩١ پذیرفته بود اندازه گیری کرد. (از لاروس ).