مشکین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشکین . [ م ُ / م ِ ] (ص نسبی ) هر چیز مشک آلود را گویند. (برهان ) (آنندراج ). مشک آلود. (ناظم الاطباء). که بوی مشک دارد. مانا به مشک : گوید که مرا این می مشکین نگوارد الا که خورم یاد شه عادل و مختار. منوچهری . این ز عالی گاه و عالی منصب و عالی رکاب وآن ز مشکین جعد و مشکین باده و مشکین عذار. منوچهری . بر تربتش که تبت چین شد چو بگذری از بوی نافه عطسه ٔ مشکین زند مشام . خاقانی . خاک مشکین که ز بالین رسول آورده ست حرز بازوش چو الکهف و چو کاها بینند. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٩٩). یرحمک اللَّه زد آسمان که دم صبح عطسه ٔ مشکین زد از صبای صفاهان . خاقانی . به قدر آنکه باد از زلف مشکین گهی هندوستان سازد گهی چین . نظامی . از اثر خاک تو مشکین غبار پیکر آن بوم شده مشکبار. نظامی . بر و بازو چو بلّورین حصاری سر و گیسو چو مشکین نوبهاری . نظامی . چو ناف آهوخونم بسوخت در دل تنگ برفت در همه آفاق بوی مشکینم . سعدی . کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ببرد اجر دوصد بنده که آزاد کند. حافظ. خوش میکنم بباده ٔ مشکین مشام جان کز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید. حافظ. - مرز مشکین سواد ؛ سرزمینی که سواد آن چون مشک است . - ◄ در بیت زیر کنایه از هندوستان است : نبشت آن سخنها که بودش مراد ز پیروزی مرز مشکین سواد. نظامی (شرفنامه چ وحید ص ٣٦٤). ◄ سیاه . (آنندراج ) (برهان ). سیاه و تیره . (ناظم الاطباء) : دانی که دل من که فکنده ست به تاراج آن دو خط مشکین که پدید آمدش از عاج . دقیقی . روا نبود به زندان و بند بسته تنم اگر نه زلفک مشکین او بُدی جلویز. طاهر. بسر برفکند آتش و برفروخت همه موی مشکین به آتش بسوخت . فردوسی . چو از باختر تیره شد روی مهر بپوشید دیبای مشکین سپهر. فردوسی . فروهشته بر سرو مشکین کمند که کردی بدان پردلان را به بند. فردوسی . کرده پنداری گرد تله ای هروله ای تا در افتاده به حلقش در مشکین تله ای . منوچهری . چو ماه آمد برون از ابر مشکین به شاهنشه درآمد چشم شیرین . نظامی . گفتم ز صوف مشکین شد روز روشنم شب گفتا نگر به کرباس تا ماهتاب بینی . نظام قاری (دیوان ). دکمه هایی که نهادند به مشکین والا حقش آن است که لؤلوست به لالا نرسد. نظام قاری (دیوان ).
مشکین . [ م ِ ] (اِخ ) از توابع اردبیل . مرکز آن خیاو است و ٩٠٠٠٠ تن سکنه دارد. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص ١٦٧). مشکین شهر. و رجوع به خیاو شود.
مشکین . [ م ِ ](اِخ ) دهی از دهستان قره پشلو است که در شمال باختری شهر زنجان و ٩ هزارگزی راه شوسه ٔ خلخال واقع است و ٨٤٨ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٢).