مض
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مض . [ م َ ] (ع اِ) رمان البر. (بحر الجواهر) (یادداشت مؤلف ). رمان البر و میوه ٔ آن حب الفلفل [ کذا ] است . (تذکره ٔ داوود ضریر انطاکی ). به ضاد معجمه، رمان البر است و ثمرش حب القلقل . (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). و رجوع به حب القلقل شود.
مض . [ م َض ض ] (ع اِ) سنگی که در چاه کهنه باشد و بدان آب را دریابند. و گاهی در چاهی دو سنگ باشد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ (ص ) گرم . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ سوزنده : کحل مض ؛ سرمه ٔ چشم سوز. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ رجل مض الضرب ؛ مرد ضرب دردناک خورده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مض . [ م َض ض ] (ع مص ) اندوه مند گردانیدن : مضه الشی ٔ مضاً و مضیضاً؛ اندوه مند گردانید او را آن چیز. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ سوختن اندوه و خشم دل را. (زوزنی ). سوخته شدن دل از اندوه و خشم و غضب . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ سوزانیدن : مض الخل فاه ؛ سوخت سرکه دهن او را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط) (ناظم الاطباء). ◄ مکیدن، یا سخت مکیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ به درد آوردن جراحت . (المصادر زوزنی ). سوزانیدن جراحت . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد): مضه الجرح ؛ سوزانید او را جراحت و به درد آورد. (ناظم الاطباء). ◄ مض الکحل العین مضاً؛ سوختن سرمه چشم را و رنجانیدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط) (ناظم الاطباء).