معطل ماندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معطل ماندن . [ م ُ ع َطْ طَ دَ ] (مص مرکب ) مهمل ماندن . به حال خود رها شدن . متروک ماندن . ضایع ماندن . عاطل ماندن : بلاد خراسان مهمل و معطل می ماند و اهل بدعت مجال فساد می یافتند. (سلجوقنامه ٔ ظهیری ص ١٧). آب آوردن به آن موضع و آغاز عمارت که بعد از استیلای ... کفار... خراب و معطل مانده بود. (تاریخ سیستان ). ◄ متحیر شدن . سرگردان شدن . بلاتکلیف ماندن . ◄ بیکار ماندن .
مترادف و متضاد واژهدان
سرگردان ماندن، بلاتکیف شدن منتظر ماندن، منتظر شدن تعطیل شدن، متوقف شدن بیاستفاده ماندن، بیمصرف ماندن عاطلماندن، بیکار ماندن خالی شدن، متروک شدن خالی گذاشتن، متروک ماندن