معطل کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معطل کردن . [ م ُ ع َطْ طَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) از کار باز کردن و بیکار کردن . مهمل گذاشتن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : روشنان زان حکم کاول کرده اند دست آفت زو معطل کرده اند. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٥١٠). ◄ محو و نیست کردن . (از ناظم الاطباء). ◄ سرگردان کردن . (ناظم الاطباء). ◄ در انتظار گذاشتن . منتظر نگه داشتن .
مترادف و متضاد واژهدان
بلاتکلیف گذاشتن، منتظر گذاشتن معلقگذاشتن درنگ کردن، تاخیر کردن، دیر کردن متوقف کردن، تعطیل کردن
واژگان فارسی سره واژهدان
سر دواندن، چشم به راه گذاشتن، امروز و فردا کردن