معقل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معقل . [ م َ ق ِ ] (اِخ ) ابن قیس ریاحی (متوفی به سال ٤٣ هَ . ق .). سرداری شجاع و بخشنده بود. حیات پیغمبر اکرم را درک کرد. عماربن یا سروی را برای دادن مژده ٔ فتح شوشتر به نزد عمر روانه کرد و هنگامی که بنی ناجیه مرتد شدند عمر او را به سوی ایشان گسیل داشت . وی از امرای صفوف در جنگ جمل و شرطه ٔ علی بن ابیطالب (ع ) بود. هنگامی که مستوردبن علفة خروج کرد مغیرةبن شعبه معقل را به جنگ او فرستاد و معقل در این جنگ کشته شد. (ازاعلام زرکلی ج ٣ ص ١٠٥٧). و رجوع به همین مأخذ و الأصابه و تاریخ ابن الاثیر شود.
معقل . [ م َ ق ِ ] (اِخ ) ابن ضراربن حرملةبن سنان مازنی ذبیانی معروف به شماخ (متوفی به سال ٢٢ هَ . ق .). از شعرای مخضرمین است و جاهلیت و اسلام را درک کرد. وی از طبقه ٔ لبید و نابغه است . در جنگ قادسیه حضور داشت و در جنگ موقان کشته شد.(ا الاعلام زرکلی ج ٣ ص ١٠٥٧). و رجوع به الاصابه شود.
معقل . [ م َ ق ِ ] (اِخ ) ابن سنان بن مظهر الاشجعی (متوفی به سال ٦٥ هَ . ق .). صحابی و از شجاعان است . در غزوه ٔ حنین و روز فتح مکه حامل رایت قوم خویش بود. در کوفه اقامت گزید و سپس به مدینه رفت . عمر او را به بصره روانه کرد و در جنگ حره کشته شد. (از اعلام زرکلی ج ٣ ص ١٠٥٧). و رجوع به الاصابه و قاموس الاعلام ترکی شود.