معلق زن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معلق زن . [ م ُ ع َل ْ ل َ زَ ] (نف مرکب ) آنکه معلق می زند و چرخ می زند. (ناظم الاطباء). ◄ کنایه از بازیگر و رقاص . (برهان ) (از ناظم الاطباء). دارباز و بازیگر و رقاص . (غیاث ). طایفه ای از بازیگران که سر را به جای قدم نهاده جست می زنند... و از مواقع استعمال به معنی مطلق بازیگر و رقاص معلوم می شود خواه آدمی بود خواه غیرآدمی . (آنندراج ) : کف در آن ساغر معلق زن چو طفل غازیان کز بلور لوریانش طوق و چنبر ساختند. خاقانی . آسمان کو ز کبودی به کبوتر ماند بر در کعبه معلق زن و دروا بینند. خاقانی . همان پای کوبان کشمیرزاد معلق زن از رقص چون گردباد. نظامی (از آنندراج ). زمین گشته چون آسمان بیقرار معلق زن از بازی روزگار. نظامی . به بازی در هوایی رغبت انگیز معلق زن شده مرغان شب خیز. امیرخسرو (از آنندراج ). و رجوع به معلق و معلق زدن شود. ◄ مردم لوند و حیز و مخنث را گویند. (برهان ) (از ناظم الاطباء). گاهی بر مردم لوند و هیز و مخنث نیز اطلاق کنند. (آنندراج ). ◄ شخصی را هم می گویند که نماز را به سرعت تمام گزارد. (برهان ) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی