معلق کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معلق کردن . [ م ُ ع َل ْ ل َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) آویختن . آویزان کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ منوط کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). وابسته کردن کاری رابه چیزی یا عملی . و رجوع به معلق شود. ◄ عضوی از اعضای ادارات دولتی را موقتاً از خدمت برکنار کردن تا پس از رسیدگی به تهمت وی مجازات شده یا به کار خویش بازگردد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مترادف و متضاد واژهدان
آویختن، آویزان کردن برکنار کردن، معزول کردن تعلیق به حال تعلیق درآوردن، معطل گذاشتن، معوق گذاشتن