معمور داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معمور داشتن . [ م َ ت َ ] (مص مرکب ) آباد کردن . در حال آبادانی و طراوت نگه داشتن . از خرابی و ویرانی به دور داشتن : سوداش دیده را پر نور دارد سماعش مغز را معمور دارد. نظامی .
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معمور داشتن . [ م َ ت َ ] (مص مرکب ) آباد کردن . در حال آبادانی و طراوت نگه داشتن . از خرابی و ویرانی به دور داشتن : سوداش دیده را پر نور دارد سماعش مغز را معمور دارد. نظامی .