معمور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معمور. [ م َ ] (ع ص ) آبادان . (دهار) (منتهی الارب ) (آنندراج ). آباد و آبادان و مسکون و دارای جمعیت از مردمان . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) : تات شاعر به مدح درگوید شاد بادی و قصر تو معمور. ناصرخسرو. از همت تو فال تو چون بخت تو فرخ وز دولت تو ملک تو چون عمر تو معمور. امیرمعزی . زهی معمار انصاف تو کرده در و دیوار دین و داد معمور. انوری . رئیس مشرق و مغرب ضیاء دین منصور که هست مشرق و مغرب ز عدل او معمور. انوری . هرچه در سلک حل و عقد کشد کلکت آن عالمی بدو معمور. انوری . ز تو خالی مبادا صدر منصب مبارک بر تو این ایوان معمور. جمال الدین اصفهانی . خراسانی آبادان و ولایتی معمور بر دست او خراب شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٥٨). از بلاد معمور و دیار مشهور دور دست افتاده بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٤٢٠). اعداء دولت مقهور و سپاه مطیع و رعایا خشنود و بلاد معمور. (سلجوقنامه ٔ ظهیری ص ٢٩). عالمی بر منظر معمور بود او چرا در خانه ٔ ویران نشست . عطار. دل و کشورت جمع و معمور باد. (بوستان ). می رفت خیال تو زچشم من و می گفت هیهات از این گوشه که معمور نمانده ست . حافظ. ◄ رفیع. عالی . آراسته : هم اندرین سخنانم من و گواه منند مقدمان و بزرگان حضرت معمور. فرخی . چو رایت شه منصور از سپاهان زود بسیج حضرت معمور کرد بر هنجار. ابوحنیفه ٔ اسکافی . و منزلت خویش نزدیک ما هرچه معمورتر دانی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٨٩). ◄ پر و ممتلی و آکنده . (ناظم الاطباء). انباشته از نقود و زر و سیم : و این مرد را بفرماید تا بازدارند و نزنند و از وی و پسرش خط بستانند به نام خزانه ٔ معمور. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٦٤). و خطی بداده اند به طوع و رغبت که به خزانه ٔ معمور سیصد هزار دینار خدمت کنند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ١٧٠). امیر گفت خلیفه را چه باید فرستاد احمد گفت بیست هزار من نیل رسم رفته است خاصه را... و نثار به تمامی که روز خطبه کردند وبه خزانه ٔ معمور است، و خداوند زیادت دیگر چه فرماید. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٢٩٣). ◄ عمارت شده و تعمیرشده و بنای نیک آراسته شده و مرمت شده . (ناظم الاطباء). ◄ جاری و روان . (ناظم الاطباء). ◄ پررونق . فارغ از دغدغه : ملک همه آفاق گرفتی و گشادی دولت به تو عالی شد و ملت به تو معمور. امیرمعزی .