معمور شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معمور شدن . [ م َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) آباد شدن . آبادان گشتن : چنان معمور شد که چشم از تصاویر... آن سیر نگشتی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٤٣٩). طرب سرای محبت کنون شود معمور که طاق ابروی یار منش مهندس شد. حافظ. ◄ رفیع شدن . عالی شدن . رونق یافتن : حال هر دو شار در خلوص اعتقاد به اشباعی تمام انها کردم به موقع قبول افتاد و مکان ایشان معمور شد و متوقعات ایشان از حضرت به ایجاب مقرون گشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٤٠). رسته ٔ امرمعروف معمور شده و متاع عفت و صلاح مرغوب گشته . (المعجم ص ١٢).