معیار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معیار. [ م ِع ْ ] (ع اِ) اندازه و پیمانه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). وسیله ای که بدان چیز دیگر را بسنجند و برابر کنند بنابراین ترازو و پیمانه معیار است زیرا بوسیله ٔ آن دو اشیاء سنجیده و پیموده می شوند. (از اقرب الموارد). ◄ ترازوی زر. (دهار) (زمخشری ). زرسنجه . ترازوی زرسنجه . (نصاب ). ترازوی زرسنج . (غیاث ) (آنندراج ). ترازوی صیرفی . ترازو مثقال . ج، معاییر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : خازنان تو ز بس دادن دینار و درم به نماز اندر دارند گرفته معیار. فرخی . ◄ مقیاس . ملاک . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). وسیله ٔ سنجش . آلت سنجش : ایا شجاعت را نوک نیزه ٔ تو پناه ایا شریعت را تیغ تیز تو معیار. فرخی . نیک و بد بنیوش و برسنجش به معیار خرد کز خرد برتر به دو جهان سوی من معیار نیست . ناصرخسرو. همبر با دشت مدان کوه را فکرت را حاکم و معیارکن . ناصرخسرو. کسی دیگر خورد گنج اوبرد رنج به معیار خرد این قول برسنج . ناصرخسرو. حاکم خود باش و به دانش بسنج هرچه کنی راست به معیار خویش . ناصرخسرو. فضل را خاطر تو معیار است عقل را فکرت تو میزان است . مسعودسعد. ای نبوده ترا خرد معیار وی نگشته ترا هنر مقیاس . مسعودسعد. گروهی زیرکان شراب را محک مرد خوانده اند و گروهی ناقد عقل و گروهی ظرف دانش و گروهی معیار هنر. (نوروزنامه ). به وقت مردی احوال مرد را معیار به گاه رادی اسباب جود را میزان . سنائی . و هم این رکن چون مقوم روح چار ارکان جسم را معیار. خاقانی . رایش که فلک سنجد در حکم جهانداری مانند محک آمدمعیار همه عالم . خاقانی . و در شناختن صحیح و معتل اشعار معیاری است ... (المعجم ص ٢٤). معیار دوستان دغل روز حاجت است قرضی برای تجربه از دوستان طلب . صائب . ◄ سنگ محک . (غیاث ) (آنندراج ). سنگی که صرافان بدان امتحان زر کنند. محک . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : نرانم بر زبان جز این سخن را که بر معیار عقل آید معیر. ناصرخسرو. اثقال او به مثقال برنکشند و عیار او به معیار برنسنجند. (مقامات حمیدی چ شمیم ص ١٤٥). می چون زر و جام او چون گونه ٔ معیار است از سرخی رنگ زر معیار همی پوشد. خاقانی . هست به معیار عشق گوهر تو کم عیار هست به بازار دل یوسف تو کم بها. خاقانی . ای خانه دار ملک و دین تیغت حصار ملک و دین بهر عیار ملک و دین رای تو معیار آمده . خاقانی . به محک فکرت وقاد و به معیار رای نقاد عیار روزگار ناحق شناس شناخته است . (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ٥٩). از اهل روزگار به معیار امتحان کم نیستم به هیچ گر افزون نیامدم . عطار. ◄ قدر. منزلت . مقدار. مقام . رتبت : چو آبستنان عده ٔ توبه بشکن در آر آنچه معیار مردان نماید. خاقانی . معیار هر وجود عیان گردد از صفات مقدار هر درخت پدید آید از ثمر. قاآنی . ◄ نزدعلمای اصول، عبارت است از ظرفی که برابر با مظروف باشد مانند وقت برای روزه . (از کشاف اصطلاحات الفنون ) (از محیط المحیط). ◄ چاشنی کردن زر و سیم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).