مغرب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مغرب . [ م َ رِ ] (اِخ ) (بحر...، دریای ...) بحرالشام . بحر المغرب .دریای ابیض . بحرالروم . دریای مدیترانه : ز خون دشمن او شد به بحر مغرب جوش فکند تیر یمانیش رخش در عمان به بحر عمان زان رخش صاف لؤلؤ به بحر مغرب زان جوش سرخ شد مرجان . عنصری (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بر دریای مغرب برفتی و قدمت تر نشدی . (گلستان ). و باز گفتی نه که دریای مغرب مشوش است . (گلستان ).
مغرب . [ م َ رِ ] (اِخ ) (کشور...) کشوری است در شمال غربی افریقا. از شمال به دریای مدیترانه، از مشرق به الجزایر و از جنوب به الجزایر و صحرای شمال باختری یا صحرای سابق اسپانی و از مغرب به اقیانوس اطلس محدود است . مساحت این کشور که مراکش نیز نامیده می شود در حدود ٤٤٧٠٠٠ کیلومتر مربع است و ١٥٥٣٠٠٠٠تن سکنه دارد. سرزمینی است کوهستانی و مهمترین محصولات کشاورزی آن انگور، زیتون، حبوبات و سایر میوه هاست . دارای جنگلهای وسیع است و از ذخایر زیرزمینی آن فسفات و زغال سنگ و گوگرد و نفت و سایر معادن را می توان نام برد. پایتخت آن رباط است و دارالبیضاء (کازابلانکا)، مراکش، فاس و مکناس از شهرهای مهم آن بشمار می رود. زبان مردم عربی مراکشی و بربری است . در سال ١٩٥٥ فرانسه و از سال ١٩٥٦ م . اسپانیا استقلال مغرب را به رسمیت شناختند و این کشور در سال ١٩٥٧ م . رسماً استقلال خود را اعلام داشت .
مغرب . [ م ُ رِ ] (ع ص ) چیز غریب آرنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). چیز عجیب و غریب آرنده . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). - العنقاء المغرب و عنقاء مغرب و مغربة (در هر سه بطور صفت ) و عنقاء مغرب (به طور اضافه ) ؛ مرغی است معروف الاسم مجهول الجسم یا از الفاظ بی معانی است یا مرغی است بزرگ دورپرواز. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ازناظم الاطباء). مرغ معروف الاسم مجهول الجسم . (از اقرب الموارد) : عنقای مغربم به غریبی که بهر الف غم را چو زال زر به نشیمن درآورم . خاقانی . ابن یمین کرم مطلب در جهان که آن عنقای مغرب است که جایی پدید نیست . ابن یمین . و رجوع به عنقاء شود. - ◄ سختی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). - ◄ زنی که به سفررود و خبرش بازنیاید. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). - ◄ هر پشته یا پشته ای است بلند. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).