مغرق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مغرق . [ م ُرِ ] (ع ص ) غرق کننده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). غوطه ورکننده . (ناظم الاطباء).
مغرق . [ م ُ رَ ] (ع ص ) مُغَرَّق . (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به مُغَرَّق (معنی اول ) شود. ◄ غرق شده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ج، مغرقین، مغرقون : و اصنع الفلک بأعیننا و وحینا و لاتخاطبنی فی الذین ظلموا انهم مغرقون . (قرآن ٣٩/١١). واترک البحر رهواً انهم جند مغرقون . (قرآن ٢٣/٤٤). فرش به کران کشد به یک ساعت ازبحر زمانه مرد مغرق را. قطران (دیوان چ محمد نخجوانی ص ١٢). و رجوع به اغراق شود.
مغرق . [ م ُ غ َرْ رَ ] (ع ص ) لجام مغرق بالفضة؛لگام به سیم آراسته . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). مُغرَق . (اقرب الموارد).پوشیده از زر یا سیم . سیم اندود. سیم کوفته . به زر و سیم یا گوهر آراسته . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا): گرزن نیم تاجی بود از دیبا بافند به زر و گوهر مغرق کرده ... (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٣٥٨). گر ماه در لباس کبود منقط است تو شاه در قبای نسیج مغرقی . عثمان مختاری (دیوان چ همایی ص ٥١٣). استری دید سیه زیر مغرق زینی راست چون تیره شبی بسته بر او یکشبه ماه . انوری . مرا که دل در کل آه محرق است کلاه مغرق چه کنم . (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ٢١٨). خوش برانیم جهان در نظر راهروان فکر اسب سیه و زین مغرق نکنیم . حافظ. ز پرتو علم خلعت مغرق خود سحر شد آستی و دامن جهان پر زر. نظام قاری (دیوان ص ١٥). به رخت مغرق خجل کرده ورد ز مهر و سپهرش زر و لاجورد. نظام قاری . تاج مغرق به سر نهاد. (نظام قاری دیوان ص ١٥٠). و رویش از خرمی چون گل جامه ٔ مغرق برافروخت و گفت ... (نظام قاری دیوان ص ١٥٢). ◄ غرق کرده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). غرق شده . فروشده : عز تو و ایام تو جاوید همی باد در فایده مستغرق و در شکر مغرق . امیرمعزی . شمشیر جنگیانت در خون شده مغرق چونانکه برگذاری بیجاده را به مینا. امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ٤).