مغزی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مغزی . [ م َ ] (ص نسبی ) منسوب به مغز: سکته ٔ مغزی . خونریزی مغزی . آسیب مغزی . ضربه ٔ مغزی . ◄ (اِ) در خیاطی، نواری باریک چون قیطانی که به درازی درز شلوار یا لبه ٔ جامه دوزند مخالف رنگ شلوار یا جامه . حاشیه ٔ باریک بر کنار جامه از لونی دیگر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ در کفاشی، چرمی که در میان لبه ٔ دو پاره چرم گذاشته بدوزند. و رجوع به مغزی دوزی شود. ◄ قسمی از حلواست که بغایت سفید باشد، مغز پسته و بادام در آن آمیخته قرصها بندند. (غیاث ) (آنندراج ). ◄ یکی از آلات آهنین در. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مغزی . [ م َ زا ] (ع اِ) غزو. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). قصد که به سوی دشمن بود به حرب . ج، مغازی . (مهذب الاسماء). غزو. ج، مغازی . (یادداشت به خطمرحوم دهخدا). و رجوع به غزو شود. ◄ موضع غزو. (از اقرب الموارد). جنگ گاه . میدان جنگ . ج، مغازی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ زمان غزو. (از اقرب الموارد). ◄ مراد و مقصود: مغزی الکلام ؛ مراد سخن . یقال : عرفت مغزاه ؛ ای مراده و مقصده . (از منتهی الارب ). مقصود و مراد از سخن . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ج، مغازی . (اقرب الموارد). مقصود. قصد. غرض . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): فاقبل علیه ابوبکر فقال له یا هذا قد عرفت مغزاک .(معجم الادباء چ مارگلیوث ج ١ ص ٢٣١، یادداشت ایضاً).