مغیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مغیر. [ م َ ] (ع ص ) شیر که در آن سرخی خون باشد. (منتهی الارب ). شیر به خون آمیخته . (ناظم الاطباء). شیر سرخ به خون آمیخته . (از اقرب الموارد). ◄ آب داده . (آنندراج ). با باران آب داده . (ناظم الاطباء).
مغیر. [ م ُ ] (ع ص ) جیش مغیر؛ لشکر غارت کننده . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). غارت کننده . (غیاث ) : که حرم با هرچه دارم گو بگیر تا نگیرد حاصل من هر مغیر. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ٤٠٢). این جوان زین جرم ضال است و مغیر کو مرا بگرفت تو او رامگیر. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ٤٠٢). ◄ شتاب کننده . (غیاث ). و رجوع به اغارة شود.
مغیر. [ م ُ غ َی ْ ی َ ] (ع ص ) از حالی به حالی برگردانیده شده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). دیگرگون و از حالی به حالی برگشته . (ناظم الاطباء) : اگرچه موارد راحات به جراحات ضمیر مکدر بود و چهره ٔ مورد آمال به خدشات احوال احداث مغیر. (نفثة المصدور چ یزدگردی ص ٣٢). - مغیر شدن ؛ دگرگون شدن . تغییر یافتن . از حالی به حال دیگر درآمدن : خورشید تواند که کند یاقوت از سنگ کز دست طبایع نشود نیز مغیر. ناصرخسرو(دیوان چ مینوی ص ٥١٤). - مغیر گردیدن ؛ مغیر شدن : همی تا بر قضای نیک و بر بد نگردد حکم یزدانی مغیر... عنصری (دیوان چ قریب ص ٧٨). رجوع به ترکیب قبل شود.