مفرس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مفرس . [ م َ رَ ] (اِ) نوعی از زیب و زینت باشد که از سقف عمارتها آویزان کنند. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مصحف مُقَرنَس است . (حاشیه ٔ برهان چ معین ).
مفرس . [ م ُ ف َرْ رَ ] (ص ) فارسی کرده شده، از قبیل معرب که به معنی عربی کرده شده است . (آنندراج ). کلمه ای که از زبان دیگری به فارسی آورده شده : برشکال مفرس برسکال است . (غیاث ). پسندشده در زبان فارسی . (ناظم الاطباء). بعضی این صورت را به معنی فارسی شده به کار برده اند، مانند معرب که به معنی عربی شده است . پارسی گردانیده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).