مفکره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مفکره . [ م ُ ف َک ْ ک ِ رَ ] (ع ص، اِ) مفکرة. تأنیث مفکر. رجوع به مفکر شود. ◄ قوتی است مرتب در تجویف اوسط دماغ که عمل ترکیب و تحلیل فرآورده های خیال و وهم است و به عبارت دیگر ترکیب و تحلیل و امور مخزونه ٔ در خیال و وهم باشد. (از فرهنگ علوم نقلی تألیف سجادی ) : کارکنان حواس چون ماه چهار هفته در حجاب تواری گداخته اند... و چراغ مفکره به عواصف عوارض نفسانی منطفی گشته . (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ٢٨١). و هر دری که در جیب فکر و گریبان سخن نشاندم از درج مفکره ٔ خویش بیرون گرفتم . (مرزبان نامه چ قزوینی چ ١ ص ٧). تا بکلی عجز وقصور بر وجود او مستولی شد و قوای مفکره و مخیله از تدبر و تدبیر و استعمال حیل عاجز آمد. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ١ ص ١٣٣).