مقاتلة
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تِ لَ یا لِ) [ ع. مقاتلة ] (مص ل.) جنگ، کشتار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تِ لَ یا لِ) [ ع. مقاتله ] (مص ل.) جنگ، کشتار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقاتلة. [ م ُ ت ِ ل َ ] (ع اِ) مردان جنگی . (السامی ) (مهذب الاسماء). کشش و کارزار کنندگان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). تاء در این کلمه علامت تأنیث است به اعتبار جماعت و واحد آن مقاتل است . (ازاقرب الموارد). و رجوع به مقاتله (از ع، اِ) شود.
مقاتلة. [ م ُ ت َ ل َ ] (ع مص ) کشش و کارزار کردن با کسی . قِتال . قیتال . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). ◄ از نیکی دور گردانیدن خدای کسانی را و ملعون گردانیدن ایشان و گویند قاتلهم اﷲ. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). قاتله اﷲ؛ خدای او را دشمن دارد و بر او لعنت کند. (از اقرب الموارد). ◄ قاتله اﷲ ما اشعره ؛ ظاهر این عبارت مخالف معنی حقیقی آن است، زیرا مراد از آن مدح است نه نفرین . (از اقرب الموارد). و این عبارت را در مقام شگفتی گویند.(یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (از معجم متن اللغة).
مقاتله . [ م ُ ت َ / ت ِ ل َ / ل ِ ] (از ع، اِمص ) مأخوذ از تازی، جنگ . پیکار. نبرد. جدال . خونریزی . کشتار. (از ناظم الاطباء). مقاتلة. کشت و کشتار. زد و خورد. قتال . محاربه . مواقعه . مناجزه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : سیمجوریان از نشابور بیایند و با الپتگین مقابله و مقاتله کنند. (چهارمقاله ص ٢٣). او چون فحل مست سر در مقاتله نهاده . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١تهران ص ٣٥١). تا مقاتلة و مقابله با من در خاطر گذراند. (انوار سهیلی ). عبیداﷲبن مسعدة... جامه های او را در بر کرده به مقاتلة شاه مردان شتافت . (حبیب السیرچ خیام ج ١ ص ٥٤٧). صعصعةبن صوحان بانگ بر وی زده، گفت : به سزا و جزای خود برساد که چون تو سگی را به مقاتله ٔ خیرالعباد فرستاد. (حبیب السیر چ خیام ج ١ ص ٥٤٨).معاویه جواب داد که من به مقاتلة کسی رفتم که در شجاعت کم از اشتر نیست . (حبیب السیر چ خیام ج ١ ص ٥٤٩). - مقاتله کردن ؛ با هم جنگ کردن . با یکدیگر کارزار کردن . کشتار کردن : مقاتله و پیکار کنید با گروهی که پیرامن شمایند از کافران . (ظفرنامه ٔ یزدی ).
واژگان فارسی سره واژهدان
کشتار، کارزار، زد و خورد