مقراضه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقراضه . [ م ِ ض َ / ض ِ ] (اِ) نوعی از پیکان تیر باشد و آن را دوشاخه سازند. (برهان ). نوعی از پیکان دو شاخه . (فرهنگ رشیدی ) (غیاث ). نوعی از تیر که پیکانش دوسر باشد و کارش بریدن است چنانکه اگر شاخی مطلوب بود بدان می توان برید خلاف تیرهای دیگر که شکافتن و سوراخ کردن کار آنهاست . (آنندراج ). نوعی از پیکان تیر که دوشاخه باشد. (ناظم الاطباء) : مقراضه ٔ بندگان چو مقراض اوداج بریده منکران را. خاقانی . شاه را دیدم در او پیکان مقراضه به کف راست چون بحری نهنگ انداز در نخجیرجا. خاقانی . چو سوزن سنان سینه را دوخته ز مقراضه مقراضی آموخته . نظامی . به مقراضه ٔ تیر پهلوشکاف بسی آهو افکند با نافه ناف . نظامی . همه مقراضه های پرنیان پوش همه زهرآبهای خوشتر از نوش . نظامی (از گنجینه ٔ گنجوی ). از میان دو شاخهای خدنگ جست مقراضه ٔ فراخ آهنگ . نظامی . ◄ نوعی از حلوا هم هست . (برهان ) (از فرهنگ رشیدی ) (از غیاث ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). و رجوع به مقراضی شود. ◄ مرادف مقراضک . (آنندراج ) : در رهگذر قاسم با حسن و ادب گرعاشق دلخسته بیفتد چه عجب زیراکه به هرگام بر آن خسته زند تنگ شکر از دهان و مقراضه ٔ لب . نظام دست غیب (از آنندراج ).