ملجم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ملجم . [ م ُ ج َ ] (ع ص ) لگام کرده شده . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به الجام شود. - ملجم گردانیدن ؛ لگام زدن . افسار زدن . مقید کردن : در موارد و مصادر به لجام خرد ملجم گرداند. (جهانگشای جوینی ). ◄ مجازاً، مطیع. منقاد: هم به خدمت و مراعات تو ملجاء تواند بودو هم به حکم و فرمان تو ملجم . (مرزبان نامه چ قزوینی ص ١٥٠). ◄ (اِ) مکیال الملجم ؛ دو صاع و نیم و آن ده مُدّ است . (از اقرب الموارد). ◄ از نامهای مردان است . (از منتهی الارب ). از اعلام است . (ناظم الاطباء).
ملجم . [ م ُ ج ِ ] (ع ص ) لگام کننده . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به الجام شود.
ملجم . [ م ُ ل َج ْ ج َ ] (ع اِ) موضع لجام . و گویند: حک باللجام ملجمه ؛ ای فاه . (از اقرب الموارد).