ملحق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ملحق . [ م ُ ح ِ ] (ع ص ) دررسنده . (غیاث ) (آنندراج ). رسنده . (ناظم الاطباء). ◄ رساننده . (غیاث )(آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ دریابنده . ◄ آنچه به آخر چیزی پیوسته شود. (غیاث ) (آنندراج ). ◄ درچفساننده . (ناظم الاطباء).
ملحق . [ م ُ ح َ ] (ع ص ) خوانده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). پسرخوانده . ملصق . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط). ◄ چفسانیده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). چسبانیده . (آنندراج ). ◄ رسانیده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). ◄ (اصطلاح صرف و نحو) فعل رباعی که مشتق از فعل ثلاثی باشد مانند شملل از شمل و بیطر از بطر. ◄ مأخوذ از تازی، افزوده و پیوسته و آویخته و ضمیمه شده و منسوب شده و متصل گشته و پیوندشده و چسبیده . (ناظم الاطباء). - ملحق شدن ؛ پیوستن : این بشر هم ز امتحان قسمت شدند آدمی شکلند و سه امت شدند یک گره مستغرق مطلق شده همچو عیسی با ملک ملحق شده . مولوی . در کجور به امیرزاده رستم و امیرزاده اسکندر و امیر سلیمان شاه ملحق شد. (ظفرنامه ٔ یزدی ). - ملحق گردانیدن ؛ به هم پیوستن . ضمیمه کردن . متصل کردن : ملحق گردانید او را به پدران او که خلفای راشدین بودند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٣٠٧). مطاوعت ایشان را به طاعت خویش و رسول ملحق گردانید. (کلیله و دمنه ). - ملحق گردیدن ؛ پیوستن : متوجه بغداد گشته به امیرزاده ابابکر ملحق گردد. (ظفرنامه ٔ یزدی ).