ملط
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ملط. [ م َ ] (ع مص ) آژند در میان خشت کردن . (تاج المصادر بیهقی ). به گل طلا کردن دیوار را. (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). گل مالیدن بر دیوار و گل گذاشتن بر آن . (از ناظم الاطباء). ◄ موی ستردن . ◄ بچه ٔ ناتمام افکندن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
ملط. [ م ِ ] (ع ص ) مرد سخت خبیث و بد که هرچه نزد وی گذارند بدزدد و حلال شمارد.(منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ مرد که نسب وی معلوم نباشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مختلطالنسب یعنی آنکه نسب و پدر او شناخته نیست . ج، اَملاط. مُلوط. (از اقرب الموارد). ◄ غلام خلط ملط؛ مختلطالنسب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
ملط. [ م َ ل َ ] (ع مص ) بی موی گردیدن اندام و سبک ریش گردیدن . مَلطَه . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). املط گردیدن . (از اقرب الموارد). و رجوع به املط شود.