ملولی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ملولی . [ م َ ] (اِ) ظاهراً تحریف شده ٔ ممولی است و به معنی میمون استعمال می شود. (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ).
ملولی . [ م َ ] (حامص ) مأخوذ از تازی، ملالت و حزن و اندوه . (ناظم الاطباء). ملول بودن . به ستوه آمدگی . گرفتگی خاطر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : بودم ز ملولی چو تن مردم کوهی بودم ز خدوری چو دل مردم غافل . سنائی (دیوان چ مصفا ص ١٩٤). مشتاقی به که ملولی . (گلستان ). رجوع به ملول شود. - ملولی کردن ؛ بی تابی کردن . مضطرب شدن . دل آزرده شدن : که چون توشه کم شد ملولی کند وگر پر شود بوالفضولی کند. امیرخسرو.