ممتاز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ممتاز. [ م ُ] (ع ص ) جداشده . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). ◄ برگزیده و پسندیده . منتخب شده . دارای امتیاز و برتری و بزرگواری . (از ناظم الاطباء). برتر. فاضل . افضل . راجح . ارجح . صاحب مزیت . نجیب . مفضل . دارای مزیت . فایق . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ جدا. مجزا. مشخص : در لئیمان به طبع ممتازی در خسیسان به فعل بی جفتی منظرت به ز مخبر است پدید که به تن زفتی و بدل زفتی . علی قرط اندکانی . بوزجانی ... کریم عهد خویش و ممتاز از جمله اکفا و اقران . (سلجوقنامه ٔ ظهیری ص ١٨). صفتش در زمانه ممتاز است دیدنش روح را جهان بین است . عطار. ای به خلق از جهانیان ممتاز چشم خلقی به روی خوب تو باز. سعدی . دعای صالح و صادق رفیق جان تو باد که اهل فارس به صدق و صلاح ممتازند. سعدی . هرچه در صورت عقل آید و در وهم و قیاس آن که محبوب من است از همه ممتاز آید. سعدی . - ممتاز شدن ؛ برگزیده شدن . - ◄ مزیت یافتن . برتر آمدن . - ممتاز کردن ؛ برگزیدن . انتخاب کردن . - ◄ مزیت دادن . - ممتاز گردانیدن . ممتاز کردن : باری عز شأنه ... آن پادشاه ... را به روی خوب و تبرک به مجالست ارباب ورع و مثافنت صلحا از ملوک عالم ممتاز گردانیده است . (المعجم چ دانشگاه ص ١١).
ممتاز. [ م ُ ] (اِخ ) مولوی سیدامان علی فرزند سیدبرکت علی، نبیره ٔ مولوی سراج الدین احمد. از شاعران قرن سیزدهم، مقیم شهرک فریدپور هند است . در مدرسه ٔ دارالاماره ٔ کلکته تحصیل کرد. از اوست : به گلشن چون طلسم صحبتی با گلرخان بستم شکفتن را دری بر روی حوران جنان بستم رصد بند عروج طالع ناسازگارم من حضیض خاکساری را به اوج آسمان بستم ز هر خاری سراغ منزل مقصود می گیرم ز رنگ خون پای رفتگان، نقش نشان بستم ز خیر و شر منم آزاد و ممتاز اندر این عالم نه جور از دشمنان دیدم نه طرف از دوستان بستم . (از تذکره ٔ صبح گلشن ص ٤٥٢).
ممتاز. [ م ُ ] (اِخ ) میرزا اسماعیل خان . رجوع به ممتازالدوله شود.