ممتحن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ممتحن . [ م ُ ت َ ح َ ] (ع ص ) آزموده شده . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). امتحان شده . آزمایش شده . ◄ آزموده . (دهار). مجرب . (یادداشت مرحوم دهخدا). آزموده و حاذق و کارآزموده . (ناظم الاطباء). ◄ بدحال . محنت زده . در بلا افتاده . پریشان روزگار. محنت رسیده : ممتحن را دیدن او باشد از غمها فرج منهزم را نام او بر دشمنان باشد ظفر. فرخی . بس مبتلا کو را رهاند از بلا بس ممتحن کو را رهاند از محن ایزد کند رحمت بر آن کس که او رحمت کند بر مرد ممتحن . فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٣١٦). نشان کریمی و آزادگی است برآوردن مردم ممتحن . فرخی . او کند بر همه احرار دل سلطان گرم او رسد ممتحنان را بر سلطان فریاد. فرخی . هر دو گریانیم و هر دو زرد و هر دو در گداز هر دو سوزانیم و هر دو فرد و هر دو ممتحن . منوچهری . بر او ممتحن را دستگاه است بر او منهزم را زینهار است . عنصری . سخن متظلمان و ممتحنان شنید. (تاریخ بیهقی ص ٣٨٥). بی هنر گر گنج یابد ممتحن بایدْش ْ بود باهنر بی چیز اگر ماند نباشد ممتحن . ناصرخسرو. شاخ را بنگر چو پشت دال خم برگ را بنگر چو روی ممتحن . ناصرخسرو. همچو غریب ممتحن، پژمرده باغ بینوا. ناصرخسرو. بس خاطر و دل که ممتحن گردد چون خاطر و دل در امتحان بندم . مسعودسعد. یاریی یاریی که رنجورم رحمتی رحمتی که ممتحنم . سیدحسن غزنوی . باقر (ع ) در عهد عبدالعزیز درمانده و ممتحن . (کتاب النقض ص ٤٢٦). وین جاهلان ملمعکارند و منتحل زآن گاه امتحان بجز از ممتحن نیند. خاقانی . غلطم من چراغ دلتان مرد شاید ار سوکوار و ممتحنید. خاقانی . ای شده بدخواه تو مضطرب اضطراب همچو بداندیش تو ممتحن امتحان . خاقانی . اهل مکنت به فقر و فاقت ممتحن گشتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). هر کجا اسبی با بار خری درمانده است هر کجا شیری از زخم سگی ممتحن است . (از تاج المآثر). جان در بلای تن شده رنجور و بی قرار تن در هوای جان شده مهجور وممتحن . پیغوملک (از لباب الالباب چ نفیسی ص ٥٦). اخیار ممتحن و خوار و اشرار ممکن و درکار. (جهانگشای جوینی ). یک جهان پر شر و شور است از آنک دولت شاه جهان ممتحن است . (از جهانگشای جوینی ). هر کجا شیری از پیکار کلبی ممتحن . (جهانگشای جوینی ). ازسماع بانگ آب آن ممتحن گشت خشت انداز وز آنجا خشت کن . مولوی . آمدی اندر جهان ای ممتحن هیچ می بینی طریق آمدن . مولوی . لیک پیر عقل نی پیر مسن می ندانی ممتحن از ممتحن . مولوی . - ممتحن ساختن ؛ گرفتار درد و اندوه کردن . بدحال ساختن : ز خاقانی چه خواهد دیگر این دل که صد بارش به محنت ممتحن ساخت . خاقانی .
ممتحن . [ م ُ ت َ ح ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از امتحان . آنکه می نگرد و تأمل می کند در قول و گفتار و می اندیشد پایان کار را. (از ناظم الاطباء). ◄ آزماینده . (آنندراج ). آنکه می آزماید و آزمایش می کند. (ناظم الاطباء). آزمایشگر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). امتحان کننده : لیک پیر عقل نی پیر مسن می ندانی ممتحن از ممتحن . مولوی . کاروانی راه گم کرده کشید سوی کوه آن ممتحن را خفته دید. مولوی . ◄ روشن و گشاده کننده . یقال : امتحن اﷲ قلوبهم ؛ ای شرحها و وسعها. (از منتهی الارب ). ◄ (اِخ ) خداوند عالمیان که دل مردم را فراخ کرده منشرح می سازد. (ناظم الاطباء).