منادی گر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منادی گر. [ م ُ دا گ َ / م ُ گ َ ] (ص مرکب ) جارزننده . جارچی . آنکه خبری را به بانگ بلند به آگاهی عموم برساند : بگشتی منادی گری در سپاه که ای نامداران و گردان شاه . فردوسی . منادی گری برکشیدی خروش که ای نامداران با فر و هوش . فردوسی . منادی گری را بفرمود شاه که شو بانگ زن پیش این بارگاه . فردوسی . منادی گری گرد لشکر بگشت به درگاه هر خیمه ای برگذشت . فردوسی . منادی گری نام او شیرزاد گرفت آن سخنهای کسری به یاد. فردوسی . صدر حمید دین که منادی گر ازل خواند از کمال جود و کرم صدر کشورش . دقایق مروزی . آنگاه منادی گر ملک بانگ کردی که هرکه را با ملک خصومتی هست همه به یک سو بنشینند... (سیاست نامه ). ده منادی گر بلند آوازیان ترک و کرد و رومیان و تازیان . مولوی . رجوع به مُنادی ̍ و مُنادی شود.