من
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
من . [ م ِ ] (ع حرف جر) از. (ترجمان القرآن ). ترجمه ٔ لفظ «از». (غیاث ) (آنندراج ). یکی از حروف جاره است به معنی «از» و در چندین وجه استعمال می گردد: ١ - ابتدای غایت، و غالباً در همین وجه به کار رود، چنانکه گروهی برآنند که سایر معانی همگی از همین معنی منشعب شده است و آن هم برای زمان آید و هم برای مکان، مانند «صمت من یوم الجمعة» و «سرت من البلد». ٢ - در تبعیض، مانند «منهم من کلم اﷲ». (قرآن ٢٥٣/٢). ٣ - در بیان جنس وتفسیر و در این معنی بیشتر پس از ما و مهما واقع می گردد. کقوله تعالی : «مایفتح اﷲ للناس من رحمة فلا ممسک لها». (قرآن ٢/٣٥). و «مهما تأتنا به من آیة». (قرآن ١٣٢/٧). در همین معنی بدون ما و مهما نیز آید، مانند «فاجتنبوا الرجس من الأوثان ». (قرآن ٣٠/٢٢). ٤ - برای تعلیل آید، مانند «مما خطیئاتهم اغرقوا». (قرآن ٢٥/٧١). و «ذلک من نباء جأنی ». ٥ - بدل را آید، مانند «اء رضیتم بالحیاة الدنیا من الاَّخرة». (قرآن ٣٨/٩). و «لن تغنی عنهم أموالهم ولا أولادهم من اﷲ شیئاً» (قرآن ١٠/٣)؛ ای بدل طاعةاﷲ او بدل رحمةاﷲ. ٦ - مرادف عن آید، مانند «فویل للقاسیة قلوبهم من ذکراﷲ». (قرآن ٢٢/٣٩). و «یا ویلنا قدکنا فی غفلة من هذا». (٩٧/٢١). ٧ - مرادف «با» آید، مانند «ینظرون من طرف خفی ».(قرآن ٤٥/٤٢). ٨ - مرادف فی آید، مانند «اًذا نودی للصل̍وة من یوم الجمعة». (قرآن ٩/٦٢). ٩ - مرادف عند آید، مانند «لن تغنی عنهم أموالهم و لا أولادهم من اﷲ شیئاً». (قرآن ١٠/٣). ١٠ - مرادف ربما آید و در این صورت به ما متصل گردد، مانند: و انا لممّا نضرب الکبش ضربة علی رأسه تلقی اللسان من الفم . ١١ - مرادف علی آید، مانند «و نصرناه من القوم ». (قرآن ٧٧/٢١). ١٢ - فصل را آید و در این صورت داخل می شود میان دو چیز متضاد، مانند «و اﷲ یعلم المفسد من المصلح ». (قرآن ٢٢٠/٢). و «حتی یمیز الخبیث من الطیب ».(١٧٩/٣). ١٣ - غایت، مانند «رأیته من ذلک الموضع»؛ فجعلته غایة لرؤیتک ای محلاً للابتداء والانتهاء. ١٤ - تنصیص بر عموم و در این صورت زائده باشد، مانند «ماجأنی من احد». ١٥ - توکید عموم و آن نیز زائده باشد، مانند «ماجأنی من احد، او من دیار». ١٦ - به معنی منذ آید، مانند «مارأیته من سنة»؛ ای منذ سنة.(از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از مغنی اللبیب ). گاه در اضافه به الف و لام، نون را حذف می کنند مانند ملکذب ای من الکذب . (ناظم الاطباء). رجوع به مغنی اللبیب شود. - من الباب الی المحراب ؛ از در تامحراب . از اول تا آخر. از آغاز تا پایان . - من البدو الی الختم ؛ از ابتدا تا انتها. از آغاز تا پایان . - مِن َ الثَری الی الثُرَیا ؛ از خاک تا ستاره ٔ ثریا. از کره ٔ خاک تا ستاره ٔ پروین . از زمین تا به آسمان . - من باب ؛ از جهت . از باب . و به صورت اضافه آید، چون : من باب تأکید گفت ... - من باب مثل ؛ مثلاً. بعنوان مثل . - من بعد ؛ پس از این . از این پس : من بعد مکن چنان کز این پیش ورنه به خدا که من از این پس بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله ٔ کار خویش گیرم . سعدی . یک چند به خیره عمر بگذشت من بعد بر آن سرم که چندی بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله ٔ کار خویش گیرم . سعدی . - من تحت القُرْط ؛ از بن گوش . بدون تردید و چون و چرا. - من جمله ؛ از جمله . - من جمیعالجهات ؛ از هر جهت . - من جمیعالوجوه ؛ از همه ٔ جهات . من جمیعالجهات . - من حیث المجموع ؛ بر روی هم . روی هم رفته . مجموعاً: من حیث المجموع کارم خوب نیست . - من حیث لایَحْتَسِب ؛ از آنجا که گمان نرود. - من عندی ؛ از پیش خود. من درآورده . سرخود. - من قُرطِالاُذُن ؛ از بن گوش : تا آخر کار مطاوعت، من قرطالاذن، لازم گشت .(نفثةالمصدور چ یزدگردی ص ٣١). - من کل الوجوه ؛ از هر جهت و جهات . از همه رویها. از هر روی . از هر وجه . - من کل وجه ؛ از هر روی . از هر جهت : چندانکه پیش و پس نگریستم، طریق خلاص من کل وجه باریک ... دیدم (نفثةالمصدور چ یزدگردی ص ٨٦). -من لَدُن ؛ از جانب . از نزد. - منها ؛ از «من » + «ها» (ضمیر مؤنث ). و رجوع به همین کلمه شود.
من . [ م َ ] (ع اِ) هر کس . (ترجمان القرآن ). به معنی کسی و آن کس و کیست و به این معنی برای جمع و مفرد هر دو آمده . (غیاث ). اسمی است مبهم غیرمتمکن به معنی کسی و هر کسی مانند «من یقم اقم معه » و اگرچه لفظ آن مفرد است شامل جماعت می گردد، مانند قوله تعالی : «و من الشیاطین من یغوصون له ». (قرآن ٨٢/٢١). و استعمال می شود در استفهام به معنی کی وکیست، مانند: «من عندک » و قوله تعالی : «من بعثنا من مرقدنا». (قرآن ٥٢/٣٦). و در اخبار به معنی آنکه، مانند «رأیت من عندک ». و در شرط و جزا به معنی هرکه، مانند: «من یکرمنی اکرمه » و قوله تعالی : «من یعمل سؤاً یجز به ». (قرآن ١٢٣/٤). و گاه نکره ٔ موصوفه می باشد، مانند «مررت بمن محسن »؛ ای بانسان محسن . و گاه نکره ٔ تامه آید، مانند «و نعم من هو فی سر و اعلان »؛ ای نعم من هو الثابت فی حالتی السر و العلانیة. و گاه در لغت اهل حجاز به آن حکایت کرده می شود اعلام و کنیه ها و نکره ها و به معنی کدام می باشد و در این صورت تثنیه و جمع بسته می شود، مثلاً اذا قال : رأیت زیداً، قلت : «من زیداً». و اذا قال : رأیت رجلا، قلت : «منا».و اذا قال : جاء رجل، قلت : «منو». و اذا قال : مررت برجل قلت : «منی ». و اذا قال : جائنی رجلان، قلت : «منان ». و اذا قال : رأیت رجلین و مررت برجلین . قلت : «منین ». و اذا قال : جائنی رجال، قلت : «منون ». و اذا قال : رأیت رجالاً و مررت برجال، قلت : «منین ». به سکون نون در رفع و نصب و جر. و ان قال : رأیت الرجل، قلت : «من الرجل » بالرفع. و ان قال مررت بالامیر، قلت : «من الامیر» بالرفع. و ان قال : رأیت ابن اخیک، قلت : «من ابن اخیک » بالرفع. و کذلک ان ادخلت حرف العطف علی من رفعت، قلت : «فمن زید» و «من زید». و تقول : فی المراءة«منة» و «منتان » و «منات » بالتسکین، و ان وصلت قلت :«منة یا هذا و منات » بالتنوین . و ان قال رأیت رجلا حمارا، قلت : «من و ایاً». و فی مررت بحمار و رجل، قلت : «ای و منی ». (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). - من تبع ؛ پیروان . آنان که تابعکسی هستند. - من یزید ؛ که می افزاید؟ که زیاد می کند؟ مزایده . حراج . و رجوع به من یزید شود.
من . [ م َ ] (اِ) هر چیزی که بر درخت بندد مانند گزانگبین و ترنگبین و بیدانگبین و شیرخشت و مانند آن . (برهان ) (از ناظم الاطباء). در زبانهای سامی عموماً این کلمه آمده، ولی محتمل است که «من » تورات همان «من » نباشد که در قرون وسطی و عصر حاضر بدین نام خوانده می شود، بلکه لیخن مأکول باشد. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). رجوع به همین مأخذ و مدخل بعد شود.