مهتری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مهتری . [ م ِ ت َ ] (حامص مرکب ) بزرگتری . فزونی به سال از دیگری . کلانسالی نسبت به دیگری . ◄ سروری . (آنندراج ). بزرگی و ریاست و حکومت و فرمانروایی و سالاری . (ناظم الاطباء). ریاست . (دهار). سری . شاهی . زعامت . سود. سودَد. (یادداشت مؤلف ) : مهتری گر به کام شیر در است شو خطر کن ز کام شیر بجوی . حنظله ٔ بادغیسی . چو شد هفت ساله به منذر چه گفت که آن رای با مهتری بود جفت . فردوسی . چنین گوی کاین تاج و انگشتری به من داد شاه از در مهتری . فردوسی . اگر مهتری جوید وتاج و تخت بپیچد به فرجام از او روی بخت . فردوسی . هر علم را تمام کتابی است در دلش آری به جاهلی نتوان کرد مهتری . فرخی . از کهتری به مهتری آنکس رسد که او توفیق یابد و کند این خدمت اختیار. فرخی . فلقراط نام ازدر مهتری هم از تخم آقوس بن مشتری . عنصری . اکنون مهتری و بزرگی می باید کرد و در باب ما عنایت ارزانی داشت و شفاعت کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٩٧). چون بر این مشافهه واقف گردد به حکم خرد تمام ... و مهتری دانیم که ما را معذور دارد [ قدرخان ]. (تاریخ بیهقی ص ٢١٧). پیمبر بدان داد مر علم حق را که شایسته دیدش مر این مهتری را. ناصرخسرو. نبینی که بر آسمان وزمین مر او را خداوندی و مهتری است . ناصرخسرو. مهتر بسی بود نه همه چون تو کامران گلها بسی بود نه همه همچو کامکار در باغ مهتری چو گل کامکار باش تا نیکخواه بوی برد بدسگال خار. سوزنی . مرد به دوزخ رود بر طمع مهتری . عمادی شهریاری . کشتن حاسدتو را درد حسد نه بس بود کو به خلاف جستنت دارد امید مهتری . خاقانی . گر کهان مه شدند خاقانی جز در ایشان به مهتری منگر. خاقانی . من بر امید مهتری ای بانو عمر خویش اینجاچه گم کنم که غلامی به من گم است . خاقانی . چنان است در مهتری شرط زیست که هر کهتری را بدانی که کیست . سعدی (بوستان ). مهتری در قبول فرمان است ترک فرمان دلیل حرمان است . سعدی (گلستان ). که عالم در دو عالم سروری یافت اگر کهتر بد از وی مهتری یافت . شبستری . نبود مهتری به روز و به شب باده ٔ خوشگوار نوشیدن . ابن یمین (دیوان ص ٤٩٨). - مهتری کردن ؛ ریاست . زعامت . (دهار). بزرگی و فرمانروایی کردن : چو خواهی که فردا کنی مهتری مکن دشمن خویش را کهتری . سعدی (بوستان ). - امثال : ماخولیای مهتری سگ می کند بلعام را . سعدی (از امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٨٠). ◄ شغل و پیشه ٔ مهتر و خدمتکار ستور. ◄ جاروب کشی . (ناظم الاطباء).