مهروی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مهروی . [ م َ ] (ص مرکب ) مه رو. ماه روی . که رویی چون ماه دارد. ◄ مجازاً زیبا و جمیل : تا بود عارض بت رویان چون سیم سپید تا بود ساعد مه رویان چون ماهی شیم . فرخی . ترک مه روی من از خواب گران دارد سر دوش می داده است از اول شب تا بسحر. فرخی . به روی ماند گفتار خوب آن مهروی فرشته خوی بدان خوبی و بدان گفتار. فرخی . بس شخص عزیز را که دهر ای مهروی صد بار پیاله کرد و صد بار سبوی . خیام (از سندبادنامه ص ٢٨٤). مجلس عیش و طرب برساز و چون برساختی پیش خوان آن مطرب مه روی طوبی نام را. سوزنی . دلم میان دو زلفت نهان شد ای مه روی ز بهر آنکه ز چشمت همی بپرهیزد. ابواللیث طبری . که تا روی مهروی دارانژاد ببینم که دیدنش فرخنده باد. نظامی . آن خیالاتی که دام اولیاست عکس مهرویان بستان خداست . مولوی . پس بدو بخشید آن مهروی را جفت کرد آن هر دو صحبت جوی را. مولوی . ای که گوئی دیده از دیدار مهرویان بدوز هرچه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را. سعدی . اگر قارون فرود آید شبی در خیل مهرویان چنان صیدش کنند آنشب که فردا بینوا ماند. سعدی . من در اندیشه که بتخانه بود یا ملک است یا پری پیکر مهروی ملک سیما بود. سعدی . تو بر بندگان مه روئی با غلامان یاسمن بوئی . سعدی (گلستان ). دلم جز مهر مهرویان طریقی برنمی گیرد ز هر در میدهم پندش ولیکن در نمی گیرد. حافظ. ادب و شرم ترا خسرو مهرویان کرد آفرین بر تو که شایسته ٔ صد چندینی . حافظ. فردا شراب و کوثر وحور از برای ماست و امروز نیز ساغر مهروی و جام می . حافظ. حسن مهرویان مجلس گرچه دل می برد و دین بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود. حافظ. پس از ملازمت عیش و عشق مهرویان ز کارها که کنی شعر حافظازبر کن . حافظ. و رجوع به مهرو شود.