مهری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مهری . [ م َ ری ی ] (ص نسبی ) اشتر مهری ؛ اشتر نیک و نجیب . منسوب به بنی مهرة. ج، مَهاری . (یادداشت مؤلف ). رجوع به مهریة شود.
مهری . [ ] (اِخ ) یکی از طوایف پشت کوه از ایلات کرد ایران . (از جغرافیای سیاسی کیهان ص ٧٠).
مهری . [ م ُ ] (ص نسبی ) منسوب به مهر. مهر کرده شده و تمغا زده شده . (ناظم الاطباء). ◄ صره ٔ زر و سیم مهربرنهاده . (آنندراج ) : از پس آنکه ز انعام جلال الوزرا به تو هر ساله رسد مهری پانصدگانی . فتوحی در مذمت انوری (از آنندراج ). امیرعلاءالدین فرامرز مراصد دینار عطا کرد در حال مهری بیاوردند صد دینار نیشابوری در وی . (نظامی عروضی، از آنندراج ).