واژه جو

مهستی گنجوی | رباعیات | رباعی شماره ۱۰۹

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

آن دیده که دیدن تو بودی کارش از گریه تباه می‌شود مگذارش وان دل که بتو بود همه بازارش در حلقه زلف توست نیکو دارش

معنی مهستی گنجوی | رباعیات | رباعی شماره ۱۰۹ | واژه جو