مهمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مِ) [ په. ] (اِ.) = میهمان:<BR>۱- کسی که به خانة کسی دیگر برود و پذیرایی شود.<BR>۲- آن که از سوی دیگری دعوت میشود و مورد پذیرایی قرار میگیرد.<BR>۲- ویژگی آن که به طور موقت در یک فعالیت، بازی و مانند آنها شرکت میکند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مِ) [ په. ] (اِ.) = میهمان: ۱- کسی که به خانه کسی دیگر برود و پذیرایی شود. ۲- آن که از سوی دیگری دعوت میشود و مورد پذیرایی قرار میگیرد. ۲- ویژگی آن که به طور موقت در یک فعالیت، بازی و مانند آنها شرکت میکند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مهمان . [ م ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان اوچ تپه بخش ترکمان شهرستان میانه، واقع در ٢٠هزارگزی باختر بخش و ٨هزارگزی راه شوسه میانه به تبریز با ٢٦٥ تن سکنه آب آن از چاه و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٤).
مهمان . [ م ِ ] (ص، اِ) میهمان . کسی که بر دیگری وارد شود واز او با طعام و دیگر وسائل پذیرایی کنند. عافی . مقابل میزبان . کسی که او را به خانه ٔ خود خوانند و اکرام کنند. نزیل . (دهار). ضیف . (ترجمان القرآن ). عوف . (منتهی الارب ). ابن غبرا. بنواغبراء. (المرصع). ثوی . ابن الارض ؛ ضیف عاتم، مهمان شبانگاه آینده . اقراء، اقتراء، استقراء، مهمان خواستن . (منتهی الارب ). النقری، مهمان خاص برگزیده . (دستورالاخوان ). تضییف، مهمان را فرود آوردن . (ترجمان القرآن ). قفی، مهمان گرامی کرده . کفیح . مهمان ناگاه آینده . (منتهی الارب ) : به سرای سپنج مهمان را دل نهادن همیشگی نه رواست . رودکی . مرد دینی رفت و آوردش کنند چون همی مهمان درمن خواست کند. رودکی . کز اندیشه ٔبد مکن یاد هیچ دلت شاد کن کار مهمان بسیچ . فردوسی . خرامی نیرزید مهمان تو چنین بود تا بود پیمان تو. فردوسی . سزا دید رفتن سوی خان او شد از مژده دلشاد مهمان او. فردوسی . اندر این خانه بوده ام مهمان کرده ام شاد از او دل پژمان . عنصری . تا بباشند در این رز در مهمان منند رز، فردوس من است ایشان رضوان منند. منوچهری . یک روز مهمان سرهنگ کوتوال و دیگر روز حشم مهمان امیر بودند. (تاریخ بیهقی ص ٤١٦). نه هرگز خورشهاش برد ز هم نه مهمانش را گردد انبوه کم . اسدی . چو آمد بر میهن و مان خویش ببردش بصد لابه مهمان خویش . اسدی . که برنا دگر چیز جز می نخواست بدانش که مهمان خاصست راست . شمسی (یوسف و زلیخا). لیکن فردا به خوردن غسلین مر مالک را بزرگ مهمانی . ناصرخسرو. نیابد هگرز آن سه مهمان چهارم نه این دو کبوتر بیابد سه دیگر. ناصرخسرو. تا نبود نعمتی تو باش مهمان خویش چو نعمت آری به دست مباش جز میزبان . مسعودسعد. سوی دین هدیه ٔ خدایش دان آنکه ناخوانده آیدت مهمان . سنائی . خانه دربسته دار بر اغیار تا در او این غریب مهمان است . خاقانی . دوش از برم برفتی و برخوان نیامدی امشب بگو کجائی و مهمان کیستی . خاقانی . خاکی دلم در آتش چون آب میشود تا تو کجائی امشب و مهمان کیستی . خاقانی . روامدار که خونشان بریزی از پی آنک که خون مهمان هرگز نریختند کرام . ظهیر فاریابی (دیوان چ بینش ص ٣٣٠). مگر دانسته بود از پیش دیدن که مهمانی نوش خواهد رسیدن . نظامی . بصاحب ردی و صاحب قبولی نباید کرد مهمان را فضولی . نظامی . پی نثار طبقهای دیده پرزر کرد چو خواند خیل چمن را به میهمان نرگس . کمال اسماعیل . ور کشی مهمان همان کون خری گاو تن را خواجه تا کی پروری . مولوی . کلاه گوشه ٔ دهقان به آفتاب رسید که سایه بر سرش افکند چون تو مهمانی . سعدی . که رزق خویش به دست تو میخورد مهمان . سعدی . غم هرکس کسی را درنگیرد که مهمان زله ٔ غم برنگیرد. امیرخسرو دهلوی . مهمان عزیز دوستت دارم تنباکو داری غلیان بیارم . (امثال و حکم ). - به مهمان شدن ؛ مهمان شدن . به مهمانی رفتن : چندین هزار جرعه که این سبز طشت راست نوشیم چون شویم به مهمان صبحگاه . خاقانی . - مهمان آمدن ؛ وارد شدن بر کسی به عنوان مهمانی : سوی دین هدیه ٔ خدایش دان آنکه ناخوانده آیدت مهمان . سنائی . یا بر شکر خویش مرا خوانی مهمان یا بر جگر ریش به مهمان من آئی . خاقانی . شبی خواهم که مهمان من آئی به کام دوستان و رغم دشمن . سعدی (خواتیم ). امشب آن مه به وثاق که فرو می آید گر به مهمان من آمد چه نکو می آید. کمال خجندی . - مهمان خواستن از کسی ؛ منزل ومهمانی طلب کردن : از ایشان مهمان خواست ومادرش را بشارت داد و گفت این فرزند پادشاه کامگار باشد. (مجمل التواریخ و القصص ص ٤٣٧). - مهمان خواندن ؛ دعوت کردن به مهمانی : یا بر شکر خویش مرا خوانی مهمان یا بر جگر ریش به مهمان من آئی . خاقانی . - مهمان داشتن ؛مهمان کردن . به عنوان مهمان پذیرایی کردن . به مهمانی خواندن : سه روزش همی داشت مهمان خویش بر نامداران و یاران خویش . فردوسی . - مهمان شدن ؛ ضیف و نزیل و وارد بر کسی شدن به عنوان مهمان . تضییف . (تاج المصادر بیهقی ). تضیف : زاهد... خانه ٔ زن بدکاره ای مهمان شد. (کلیله و دمنه ). فلکی بین شده بالای فلک اسدی بین شده مهمان اسد. خاقانی . از بن دندان به دندان مزد تو جان دهم جای دگر مهمان مشو. خاقانی . بی طلب زنهار بر خوان کسی مهمان مشو گوهر بی قیمتی ریگ ته دندان مشو. صائب . می شود در لقمه ٔ اول ز جان خویش سیر بر سر خوان لئیمان هر که مهمان می شود. صائب . - مهمان طلبیدن ؛ مهمان خواستن . به مهمانی دعوت کردن : مائده جان را چه نهی در میان جان به میانجی نه و مهمان طلب . خاقانی . - مهمان کردن ؛ به مهمانی خواندن . اضافة. (تاج المصادر بیهقی ) : که مهمان کندمان نیارد نوید به نیکی مداریداز وی امید. فردوسی . چنین ساختستم که مهمان کنم وزین خواهش آرامش جان کنم . فردوسی . ترا با سپاه تو مهمان کنم ز دیدار تو رامش جان کنم . فردوسی . وانگه مر اهل فضل اقالیم را در قصر خویش یکسره مهمان کنم . ناصرخسرو. گرش پنهانک مهمان کنی از عامه به شب طبع ساز و طربی یابیش و رودنواز. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ٢٠٢). مهمان کند خزینه تو و من را مهمان کشی است شیوه وهنجارش . ناصرخسرو. هجر توام ز خون جگر طعمه میدهد گر تو بخوان وصلش مهمان نمیکنی . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٦٨٤). - مهمان ناخوانده ؛ قرواش . (منتهی الارب ). طفیلی (دستورالاخوان ). که بی نوید و دعوت به خانه ٔ میزبان درآید : مرا گفت مهمان ناخوانده خواهی قمرچهرگانی مقوس حواجب . (منسوب به حسن متکلم ). - امثال : خرج که از کیسه ٔ مهمان بود حاتم طائی شدن آسان بود. مهمان تا سه روز عزیز است . مهمان حبیب خداست . مهمان خر صاحبخانه است : به مزاح گویند. مهمان را باید تا هرچه میزبان آرد بخورد و بیش فرمانی ندهد . (امثال و حکم ). مهمان خنده رو باشد صاحبخانه خون بگرید . مهمان خودیم لیک در خانه ٔ تو . مهمان دیروقت خرجش به پای خودش است . مهمان روزی خود را خود می آورد . مهمان که یکی شد صاحبخانه گاو می کشد . مهمان منی به آب آن هم لب جو . مهمان مهمان را نمی تواند دید صاحبخانه هر دو را . مهمان ناخوانده هدیه ٔ خداست . مهمان هدیه ٔ خداست . مهمان هرکه باشد در خانه هرچه باشد . مهمان یکروز دو روز است . مهمان یکی دو روز است . زحمت بوددرویش را ناگه چو مهمان دررسد . هرکس مهمان عمل خویش است . (از کتاب شاهد صادق ). یکروزه مهمانیم و صدساله دعاگو . ◄ مهمانی . (غیاث ). ضیافت : پیشم آمد بامدادان آن نگارین از کروخ با دو رخ از باده لعل و با دو چشم از سحرشوخ آستین بگرفتمش گفتم به مهمان من آی مر مرا گفتا بتازی مورد و انجیر و کلوخ . رودکی . یکی ترک تازی زبان آمدستم به مهمان پی عشرت و عیش و بازی . سوزنی .