موبمو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
موبمو. [ ب ِ ] (ق مرکب ) بیشمار و بی حساب و در کمال دقت .(ناظم الاطباء). ◄ جزء به جزء. به تمام جزئیات . با تمام جزئیات . (یادداشت مؤلف ) : رو توکل کن تو با کسب ای عمو! جهد می کن کسب می کن موبمو. مولوی . چون شنوای است خدا موبمو هرچه نیرزد به شنیدن مگو. - موبمو شرح دادن ؛ با تمام جزئیات شرح دادن و بازگو کردن . (یادداشت مؤلف ) : گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره رو به رو شرح دهم غم ترا، نکته به نکته موبمو. قرةالعین . ◄ ذره ذره . کم کم . اندک اندک : موبمو و ذره ذره مکر نفس می شناسیدند چون گل از کرفس . مولوی .