موقر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
موقر. [ م ُ وَق ْق ِ ] (ع ص ) بزرگی دارنده و دارای احترام و وقاردارنده . (ناظم الاطباء). ◄ بزرگ دارنده و حکیم شمارنده . (آنندراج ). آنکه بزرگ می خواند کسی را. بزرگ دارنده . ◄ آنکه رام می کند ستور را. (ناظم الاطباء). آرام دهنده ٔ ستور. (منتهی الارب ) (آنندراج ).
موقر. [ ق ِ ] (ع ص ) مردباردار. (ناظم الاطباء). مرد با بار گران . (منتهی الارب ). ◄ خرمابن گرانبار. (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). خرمابن باردار. (ناظم الاطباء). موقرة.
موقر. [ م ُ وَق ْ ق َ ] (ع ص ) مرد آزموده ٔ خردمند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). مرد آزموده ٔ خردمند که تجارب روزگار وی را مستحکم کرده است . آزموده . بزرگی داشته شده و مرد سنگین و بردبار و باوقار و باعظمت و بااحترام و بزرگوار و باشکوه . (ناظم الاطباء). آهسته . سنگین . بردبار. باوقار. (یادداشت مؤلف ). آهسته . (زمخشری ). سنگین و رنگین : مجلس موقر. باشکوه . باعظمت . (ازیادداشت مؤلف ). مجلل . با شکوه و وقار : گویی به فلان جای یکی سنگ شریف است هرکس که زیارت کندش هست موقر. ناصرخسرو. ◄ باردار. بارکرده . به بار : سی سر استربار موقر به فرشهای فاخر و امتعه ٔ نادر و محمولات طبرستان . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٢١).