موقن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
موقن . [ ق ِ ] (ع ص ) (از «ی ق ن ») یقین دارنده و پندارنده . (ناظم الاطباء).یقین کننده . (غیاث ) (آنندراج ). بی گمان . (مهذب الاسماء) (یادداشت مؤلف ) (دهار). آوری . بی گمان در امری . باورکرده . گرویده . صاحب یقین . هستو. خستو : ناله ٔ گرگان خود را موقنم این خران را طعمه ٔ ایشان کنم . مولوی . - موقن شدن ؛ یقین کردن . باور داشتن . ایقان و ایمان داشتن : سِرّ ما را بیگمان موقن شود زآنکه مؤمن آینه ٔ مؤمن شود. مولوی . گفت اگر خواهد خدا مؤمن شوم ور فزاید فضل هم موقن شوم . مولوی . - ناموقن ؛ ناباور. آنکه ایمان و یقین به چیزی نداشته باشد : خود نگفتم چون در این ناموقنم زآن گره زن این گره را حل کنم . مولوی . گرچه درایمان و دین ناموقنم لیک در ایمان او بس مؤمنم . مولوی .