موی شکافتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
موی شکافتن .[ ش ِ ت َ ] (مص مرکب ) شکافتن موی را از درازا و این مبالغت است در دقت تیراندازی و نیزه زنی : نه هرکه موی شکافد به تیر جوشن خای به روز حمله ٔ جنگاوران بدارد پای . سعدی (گلستان ). به تیر و سنان موی بشکافتیم چو دولت نبد روی برتافتیم . سعدی (بوستان ). ◄ کنایه است از دقت بسیار در کاری ورزیدن . در درک یا حل یا بیان مسأله و نکته ای سخت دقت کردن . ذوق و دقت و باریک بینی بسیار در نکته ای به کار بستن . (از یادداشت مؤلف ) : دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت یک موی ندانست ولی موی شکافت اندر دل من هزار خورشید بتافت آخر به کمال ذره ای راه نیافت . (منسوب به ابوعلی سینا). سخن دانی که بشکافد مثل موی سخن گویی که بچکاند مثل زر. فرخی . پدر آنجا که سخن خواند بشکافد موی پسر آنجا که سخن گوید بچکاند زر. فرخی . گر شکافی به معرفت همه موی ور زبان تو هست گوهرپاش . عطار.