مویه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مویه کردن . [ مو ی َ / ی ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) گریه و زاری کردن . گریه و نوحه کردن . موییدن . گریستن . (یادداشت مؤلف ) : به روز و به شب مویه کرد و گریست پس از مرگ سهراب سالی بزیست . فردوسی . سپاهی و شهری به ایران به درد زن و مرد و کودک همه مویه کرد. فردوسی . به خشکی کشیدند از آن آبگیر بسی مویه کردند برنا و پیر. فردوسی . چو ویس دلبر آذین را گسی کرد به درد و داغ دل مویه بسی کرد. (ویس و رامین ). ز بس که تیغ زبان مویه کرد خاقانی تن چو موی به مویه ز تیغ برهاندیم . خاقانی . تنم چو موی شد از بس که می کنم مویه دلم چو زیر شد از بس که می کنم زاری . نجیب گلپایگانی (از آنندراج ). و رجوع به مویه شود. - مویه کردن بر کسی ؛ بر او گریستن . در غم و مصیبت او نوحه و گریه نمودن : به هرجای کرده یکی انجمن همه مویه کردند بر خویشتن . فردوسی . پشوتن بر او بر همی مویه کرد رخی پر ز خون و دلی پر ز درد. فردوسی . همی ریخت خون از دو دیده به شرم همی مویه کردش به آوای نرم . فردوسی . ابر پهلوانی بر او مویه کرد دو رخساره ٔ زرد و دل پر ز درد. فردوسی .