موییدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
موییدن . [ مو دَ ] (مص ) گریستن و به آواز بلند گریه کردن . (ناظم الاطباء). گریه کردن و گریستن باشد. (از برهان ). مویه کردن . زاریدن . گریه کردن . (یادداشت مؤلف ). بر مرده نوحه و زاری کردن . (ناظم الاطباء). نوحه کردن . (از برهان ). شیون کردن : بدو گفت چندین چه مویی همی که تخت کیان را بشویی همی . فردوسی . بدرّید جامه به تن زال زر بمویید و بنشست بر خاک بر. فردوسی . کنون زود پیرایه بگشاز روی به پیش پدر شو به زاری بموی . فردوسی . از دولت ما دوست همی نازد گو ناز بر ذلت خود خصم همی موید گو موی . فرخی . ما به شادی همه گوییم که ای رود بموی ما به پدرام همی گوییم ای زیر بنال . فرخی . مرا همه کس گویند خیرخیر مموی مرا همه کس گویند خیرخیر منال . قطران تبریزی . هم بمویید هم از مویه گران درخواهید که بجز مویه گر خاص نشایید همه . خاقانی . بر واقعه ٔ رشید مویم یا تعزیت امام دارم . خاقانی . آن دل که رضای تو نجوید به گر به قضای بد بموید. نظامی . ای تن از جان بر دل چون نال نال ای دل از غم بر تن چون موی موی . خواجوی کرمانی . بس که در پرده چنگ گفت سخن ببرش موی تا نموید باز. حافظ. خنده و گریه ٔ عشاق زجای دگر است می سرایم به شب و وقت سحر می مویم . حافظ. ورجوع به مویه و مویه کردن شود.