مکلف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ کَ لَّ) [ ع. ] (اِمف.) تکلیف شده، کسی که انجام کاری را عهده دار شده باشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ کَ لَّ) [ ع. ] (اِمف.) تکلیف شده، کسی که انجام کاری را عهده دار شده باشد.
(مُ کَ لِّ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- به زحمت و مشقت اندازنده. ۲- تعیین کننده تکلیف. ج. مکلفین.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مکلف . [ م ُ ک َل ْ ل َ ] (ع ص ) رنج رسانیده شده . (آنندراج ). به مشقت و دشواری درافتاده . (ناظم الاطباء). و رجوع به تکلیف شود. ◄ کسی که ترتیب و انجام دادن امری را پذرفتار شده و تعهد کرده باشد و تکلیف کرده شده . (ناظم الاطباء). موظف . ملزم . - مکلف ساختن کسی را بر کاری . رجوع به ترکیب مکلف کردن کسی را بر کاری شود. - مکلف شدن ؛ پذرفتار انجام کاری شدن . (ناظم الاطباء). - مکلف کردن کسی را بر کاری ؛ بر او نهادن آن کار. (یادداشت به خطمرحوم دهخدا). انجام دادن کاری را بر عهده ٔ کسی گذاشتن . ◄ (اصطلاح شرع ) عاقل و بالغ را مکلف گویند. (آنندراج ). نزد فقها، عاقل بالغ. (از اقرب الموارد). کودکی که به سن بلوغ و تکلیف رسیده باشد. (ناظم الاطباء). بالغ. به حد مردان یا زنان رسیده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : اما قصاص اندرتن واجب نشود الا به چهار رکن، یکی قاتل و شرط آن است که مکلف باشد و مختار. (کشف الاسرار ج ٣ ص ١٣٠). نظر به عموم حکم، جمله ٔ مکلفان را صوم رمضان فرض است . (مصباح الهدایه چ همایی ص ٣٣٩). - مکلف شدن ؛ به سن بلوغ و تکلیف رسیدن . (ناظم الاطباء). ◄ کلف دار. (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
عهدهدار، متعهد، مسئول، واداشته، مجبور، موظف بالغ
واژگان فارسی سره واژهدان
وادار، ناگزیر، ناچاری، ناچار