مک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مک . [ م َک ک ] (ع مص ) مکیدن . (تاج المصادر) (المصادر زوزنی ) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). مک المخ مکاً؛ مکید همه مغز استخوان را. (از اقرب الموارد). ◄ ریخ زدن . فضله انداختن . مک بسلحه ؛ ریخ زد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).مک الطائر بسلحه ؛ مرغ فضله انداخت . ◄ نهایت طلبکاری از وام دار و مسامحه نکردن . (از اقرب الموارد). ◄ هلاک گردانیدن . (منتهی الارب ) (ازناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ کم کردن . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ◄ (اِمص ) ازدحام . بَک ّ. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ازدحام، مانند بَک ّ و گویند مکه به جهت ازدحام مردم در آن چنین نامیده شده است . (از ذیل اقرب الموارد).
مک . [ م ُ ] (ق ) در تداول عامه، درست راست . اَنگ : ریگ را انداخت مک خورد به لاله ٔ گوش فلان، یعنی انگ خورد به ... (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ به معنی عدل و لاپ و نظایر آن است و به صورت قید تأکید به کار می رود : این هندوانه ای که جدا کردیم مک چهار کیلو درآمد. (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ). تمام . کامل . بدون کم و زیاد.
مک . [ م ُ / م َ ] (اِ) مِطَرد و آن نیزه ٔ کوتاه است که بدان صید کنند. (السامی فی الاسامی ). به معنی زوبین است و آن نیزه ای باشد کوچک که عربان مطرد خوانند. (برهان ). زوبین . (فرهنگ رشیدی ). ژوبین که حربه ای است برای جنگ که عربان مطرد گویند. (آنندراج ). زوبین و نیزه ٔ کوچک . (ناظم الاطباء). زوبین را گویند. (جهانگیری ) : بادا خلیده دیده ٔ شوخت به زخم خار وانگاه سفته سینه ٔ شومت به نوک مک . پوربهای جامی (از فرهنگ جهانگیری ).