می خواره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
می خواره . [ م َ / م ِ خوا / خا رَ /رِ ] (نف مرکب ) می گسار. شارب الخمر. می خوار. باده خوار. شرابخوار. می پرست . شرابخواره . باده پرست . آنکه عادت به می خوردن دارد. (از یادداشت مؤلف ) : بفرمود داور که میخواره را به خفچه بکوبند بیچاره را. ابوشکور بلخی . سه حاکمکند اینجا یکباره همه دزد میخواره و زنباره و ملعون و خسیسند. منجیک . باد برآمد به شاخ سیب شکفته بر سر می خواره برگ گل بفتالید. عماره . جهانی به رامش نهادند روی پرآواز میخواره شد شهر و کوی . فردوسی . یکی بیشه پیش آمدش پردرخت سزاوار میخواره ٔ نیک بخت . فردوسی . به بهرام داد آن دلارام جام بدو گفت میخواره را چیست نام . فردوسی . همیشه تا دل می خواره ٔ سماع پرست شود گشاده به آوای رود رودسرای . فرخی . ز خون چشیدن شیر افکنان آن دو سپاه بسان مردم می خواره مست شد روباه . فرخی . چو بر هوش میخواره می چیر شد سران را سر از خرمی سیر شد. اسدی . نگر گرد میخواره هرگز نگردی که گرد دروغ است یکسر مدارش . ناصرخسرو. به خواب اندرون است میخواره لیکن سرانجام آگه کند روزگارش . ناصرخسرو. جز ندامت به قیامت نبود رهبر تو تات میخواره رفیق است و رباخواره ندیم . ناصرخسرو. نبود باید می خواره را کم از لاله که هیچ لحظه نگردد همی زمی هشیار. مسعودسعد. سبب آنکه میخواره را گاه گاه قی می افتد و گاه اسهال نگذارد که خلط در معده گرد آید. (نوروزنامه ). تا خوانچه ٔ زر دیدی بر چرخ سیه کاران بی خوانچه سپید آید می خواره به صبح اندر. خاقانی . راز بامرد ساده دل و بسیارگوی و میخواره و پراکنده صحبت مگوی . (مرزبان نامه ). میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز و آنکس که چو ما نیست در این شهر کدام است . حافظ. عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند وین همه منصب از آن حورپریوش دارم . حافظ. شوخ و میخواره و شبگرد و غزلخوان شده ای ! چشم بد دور که سرفتنه ٔ خوبان شده ای ! صائب تبریزی . - میخواره وار ؛ همانند میخواران . ◄ حریف شراب : می آورد بر خوان و می خواره خواست بیاد جهاندار بر پای خاست . فردوسی . می آورد و میخواره با بوی و رنگ نشستند با جام زرین به چنگ . فردوسی .