می ده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
می ده . [ م َ / م ِ دِه ْ ] (نف مرکب ) می فروش . (ناظم الاطباء). ◄ ساقی : پس از سر یکی بزم کردندباز به بازی گری می ده و چنگ ساز. (گرشاسب نامه ص ٢٧).
میده . [ م َ دَ / م ِ دِ] (اِ) آرد گندم دوباره بیخته را گویند. (برهان ) (از ناظم الاطباء). آرد پارچه بیز. (غیاث ) آرد گندم که به مبالغه بیخته باشند. (آنندراج ). نرم ساییده : از آرد میده و روغن و انگبین کلیچه پخته و از بهر خریدار بر ممر بازار نهاده . (سندبادنامه ص ٢٠٦). - میده کردن ؛ آرد را دوباره بیختن و نرم ساییدن . ◄ نانی که از آرد بی سبوس سازند. (ناظم الاطباء): حواری، درمک ؛ نان میده . (یادداشت مؤلف ). ابونعیم ؛ نان میده . (مهذب الاسماء). لُقی ؛میده ٔ سپید. سمید و سمیذ؛ میده ٔ سفید. (منتهی الارب ): خوانی نهاد بر وی چون سیم پاک میده با برگان و حلوا شفتالوی کفیده . ابوالعباس . هرکه غزنین دیده باشد در سپاهان چون بود هرکه تازه میده بیند چون خورد نان جوین . فرخی . سوی گاو یکسان بود کاه و دانه به کام خر اندر چه میده چه جو در. ناصرخسرو. پر شود معده تراگر نبود میده ز کشک خوش کند مغز ترا گر نبود مشک سذاب . ناصرخسرو. فخر آوری بدانکه تو میده وْ بره خوری یارت به آب در زده یک نان فخفره . ناصرخسرو. نان میده از معده دیرتر از نان خشکار بیرون شود و نفخ بیش از آن کند و از وی سده و سنگ گرده و مثانه تولید کند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). قرص جوین و خوش نمکی از سرشک چشم به زانکه دم به میده ٔ دارا برآورم . خاقانی . میده تنها تراست تنها خور به سگان ده به همنشست مده . خاقانی . هرکسی را به قدر خود قدمی است نان میده نه قوت هر شکمی است . نظامی . جوینی که از سعی بازو خورم به از میده بر خوان اهل کرم . سعدی (بوستان ). اگرم نان میده دست نداد نان کشکین بود به هر حالم . نزاری قهستانی . بسحاق دوان شد چو سگان از پی میده بازاز هوس قصب و خرک باره گره بست . بسحاق اطعمه (دیوان ص ٤٩). ◄ به معنی نان است . (از انجمن آرا). به معنی نان مجاز است و اطلاق میده سالار بر نان پز و ناظر و طباخ نیز. (آنندراج ). ◄ حلوای شیر. فلاته . (رسالةاللغة). نام حلوایی است که از شیر گوسفند و شکرسفید پزند. (برهان ) (از آنندراج ). فلاته . حلوای شیر به زبان مردم فارس . (یادداشت مؤلف ). ◄ نام حلوایی است که چند میوه را در شکر بپزند. (برهان )(از شعوری ج ٢ ورق ٣٦١). ◄ آب انگور است که نشاسته و آرد گندم در آن کنند و چندان بجوشانند تا سخت شود بعد از آن مانند شمع بر رشته ای که در آن مغز گردکان و بادام کشیده باشند بریزند و آن را به ترکی باسدق گویند. (برهان ). قسمی از حلوا و باسدق . (ناظم الاطباء). آب انگور است که نشاسته یا آرد گندم در آن می ریزند و می پزند. (از شعوری ج ٢ ورق ٣٦١). ◄ خوان آراسته به طعام . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مائدة.
میده . [ م َ ی َ دَ ] (از ع، اِ) میدة. سفره . خوان آراسته به طعام . رجوع به میدة شود.