می زدگان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
می زدگان . [ م َ / م ِ زَ دَ / دِ ] (اِ مرکب ) ج ِ می زده . (ناظم الاطباء). خمار. خماری . مست و مخمور. سیه مست : می زدگان را گلاب باشد قطره ٔ شراب باشد بوی بخور بوی بخار کباب . منوچهری . می زدگانیم ما در دل ما غم بود چاره ٔ ما بامداد رطل دمادم بود. منوچهری . و رجوع به می زده شود.